سلام
وقتی اهریمن گفت برمی گردم , هیچ شبی به دنبال روز نبود .
گفت بر می گردم .
گفت برو تو از من رانده شده ای
برمی گردم .
برمی گردی , زمانی که دیگر هیج درختی سایه اش را به فرزندانم ارزانی ندارد .
برمی گردی , زمانی که دیگر درخت در تکاپو نباشد که بار شاخه اش سنگین تر شود تا فرزندانم راه طولانی برای چیدن میوه ها داشته باشند .
برمی گردی , زمانی که دیگر درخت تن خود را به فرزندانم ندهد تا سقفی برای خود مهیا کنند .
برمی گردی , شبی که دیگر هیچ درختی سپر فرزندانم نشود تا آب خروشان آنها را ببرد.
برمی گردی , زمانی که دیگر درخت شیره جانش را نوش داروی فرزندانم قرار ندهد .
آری , برمی گردی آن شب که دیگر درخت رازدار درد دل هایی که فرزندانم در زیر سایه ی امنیتش بازگو می کنند , نباشد
به گمانم اگر درخت نباشد برمی گردد .
نگاهی آزاد به روز هفتم - امید کریمی