مقالات کوهنوردی سایت چکاد

۱۷ شهریور, ۱۳۸۷

آشيانه عقابها
     قلعه الموت جزو معروفترين قلعه هاي ايران و از جاذبه هاي گردشگري استان قزوين بشمار ميرود .
     دژ الموت كه حسن صباح آن را به عنوان ستاد فرماندهي و پايگاه مركزي خود برگزيد بر صخره هايي بلند در كوهستاني كه دسترسي به آن بسيار مشكل است قرار دارد . بنا به گفته ياقوت حموي صاحب كتاب معجم البلدان ، به دليل اينكه دژ الموت بين راه قزوين و كرانه درياي خزر واقع بود ، كليد دروازه ديلمان محسوب ميشد .الموت امروزه نام يكي از بخشهاي كوهستاني شمال شهرستان قزوين است . اين بخش از شمال به كوهستان مازندران و از جنوب به طالقان ، از  مشرق   به گردنه اي معروف به شير بشم و از مغرب به ناحيه رودبار محمد خاني و خشكه رودبار محدود است . عطا ملك جويني كوهي را كه قلعه الموت بر فراز آن ساخته شده به شتري كه زانو زده و گردن خود را بر زمين نهاده ، تشبيه كرده است . واژه الموت از دو جزء تركيب شده است : جزء اول اله و جزء دوم اموت . واژه اله هنوز در زبان مردم رودبار الموت و همسايگان آنان يعني اهالي گيلان و مازندران زنده و به معني عقاب است جزء دوم اين تركيب يعني اموت را بيشتر مورخان از مصدر آموختن دانسته اند . ميگويند شاه ديلمي هنگام شكار عقاب خود را رها كرد و عقاب بر بلنداي كوه به زمين نشست و شاه ديلم آن مكان را شايسته ساختن دژي استوار دانست و به اله اموت معروف شد كه در اثر مرور زمان و استفاده زياد به الموت تبديل شد .  
     قلعه الموت در شمال شرقي روستاي گازرخان و بر فراز كوهي سنگي به ارتفاع تقريبي ۲۰۰۰ متر از سطح آبهاي آزاد بنا شده است . اين كوه از نرمه گردن ميان نرمه لات و گرمارود شروع شده و به طرف غرب ادامه پيدا ميكند . صخره هاي اطراف قلعه به رنگ سرخ و خاكستري بوده و در جهت شمال شرقي به جنوب غربي كشيده شده اند . پيرامون دژ از هر چهار سو پرتگاههاي عميق است و تنها راه باريك ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي است كه كوه هودكان با فاصله اي نسبتا زياد بر آن مشرف است .  
     از خلال منابع تاريخي بر مي آيد كه اين دژ توسط حسن بن زيد باقر در سده دوم هجري و هم زمان با خلافت متوكل ، خليفه عباسي بنا شده است و در زمان حسن صباح قلعه اي مستحكم و آباد بوده است . صباح در سال ۴۸۳ هجري اين قلعه را بدون خونريزي تصرف كرد كه اكنون به نام قلعه حسن صباح نيز ناميده ميشود .
     اين قلعه از دو بخش غربي و شرقي تشكيل شده است . هر بخش به دو قسمت تقسيم ميشود : قلعه پايين و قلعه بالا كه در اصطلاح محلي آنها را جورقلا و پياز قلا مينامند . طول قلعه حدود ۱۲۰ متر و عرض آن در نقاط مختلف بين ۵ تا ۳۵ متر متغير ميباشد . ديوار شرقي قلعه بالا يا قلعه بزرگ كه از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است كمتر از ساير قسمتها آسيب ديده . طول آن ده متر و ارتفاع آن بين چهار تا پنج متر ميباشد . در طرف جنوب ، در داخل صخره اتاقي كنده شده كه محل نگهباني بوده است . در جانب شرقي اين اتاق ، ديواري به ارتفاع دو متر وجود دارد كه پي آن در سنگ كنده شده و پشت كار آن نيز از گچ درست شده و نماي آن آجري است . در جانب شمال غربي قلعه بالا نيز دو اتاق در دل سنگ كنده شده . در اتاق اول ، چاله آب كوچكي قرار دارد كه اگر آب آنرا كاملا تخليه كنند دوباره پر آب ميشود . كارشناسان احتمال ميدهند كه اين چاله با حوض جنوبي ارتباط دارد . در پاي اين اتاق ، ديوار شمالي قلعه به طول ۱۲ متر و پهناي يك متر قرار داردكه از سطح قلعه پايين تر است و داراي پرتگاه مخوفي مي باشد . در جانب جنوب غربي اين قسمت قلعه حوضي به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ كنده اند كه هنوز هم بر اثر بارندگي هاي زمستان و بهار پر آب ميشود . در كنج جنوب غربي اين حوض ، درخت كهن سالي كه همچنان سبز و شاداب باقي است ، جلب توجه ميكند . اهالي محل معتقدند كه اين درخت را حسن صباح كاشته است .
     اين قسمت از قلعه ، به احتمال زياد ، همان محلي است كه حسن صباح مدت سي و پنج سال در آن اقامت داشته و پيروان خود را رهبري مي نموده است . در جانب شرقي قلعه ، پاسداران قلعه به همراه خانواده هاي خود ساكن بوده و در حال حاضر آثار كمي از ديوار جنوبي اين قسمت به جاي مانده . در جانب شمال اين ديوار ، ده آخور براي براي چهار پايان در داخل سنگ كوه كنده شده است . گذشته از آثار ديوار جنوبي ، ديوار غربي اين قسمت به ارتفاع دو متر همچنان پابرجاست ولي از ديوار شرقي اثري ديده نميشود . در اين سمت ، سه آب انبار كوچك و چند اتاق كوچك در دل سنگ كنده شده كه در حال حاضر ويران شده اند . بين دو قسمت بالا و پايين قلعه ميدانگاهي قرار دارد كه بر گرداگرد آن ديواري محوطه قلعه را به دو قسمت تقسيم كرده . در حال حاضر در ميدان آثار فراواني بصورت توده هاي سنگ و خاك مشاهده ميشود كه بي شك باقي مانده بنا ها و ساختمانهاي فراواني است كه در اين محل وجود داشته . به طور كلي بايد گفت كه قلعه الموت به صورت بنايي سترگ بر فراز صخره اي سنگي بنا شده و ديوارهاي چهار طرف آن به تبعيت از شكل و وضع صخره ها ساخته شده اند . از اين رو عرض قلعه در قسمتهاي مختلف متفاوت است.از برجهاي قلعه سه برج گوشه هاي شمالي و جنوبي و شرقي قلعه همچنان پاي برجا هستند دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي قرار دارد . مدخل راه منتهي به دروازه ، از پاي برج شرقي است و چند متر پايين تر از آن واقع شده است . در اين محل ، تونلي به موازات ضلع جنوب شرقي قلعه به طول شش متر و عرض و ارتفاع دو متر در دل كوه كنده شده . با گذشتن از اين تونل ، برج جنوب قلعه و ديوار جنوب غربي آن كه روي شيب تخته سنگ ساخته شده است نمايان ميگردد . اين ديوار بر دشت وسيع گازرخان كه در جنوب قرار دارد مشرف است به نحوي كه دره رود الموت از آن ديده ميشود . راه ورود به قلعه با گذشتن از كنار برج شرقي و پاي ضلع جنوب شرقي ، به طرف برج شمالي ميرود . از آنجا كه راه ورود آن در امتداد ديوار ميان دو برج شمالي و شرقي واقع شده است استحكامات اين قسمت از ساير قسمتها مفصل تر است و آثار برجهاي كوچكتري در فاصله اين دو برج ديده ميشود . در دامنه جنوبي قلعه با آن كه شيب تندي دارد و منتهي به پرتگاه ميشود ، ولي باز براي جلوگيري از نفوذ احتمالي دشمنان خندقي به طول ۵۰ متر و عرض ۲ متر حفر كرده اند كه مملو از آب بوده است و قسمت بالاي خندق ، به طور مورب كوه را تراشيده اند و هر شكافي را به ديوار بلند سنگي بسته اند تا امكان هرگونه صعودي را از بين برده باشند . ديوار هاي اطراف قلعه و برجها در همه جا داراي يك ديوار پشت بند است كه هشت متر ارتفاع دارد و به موازات ديوار اصلي بنا شده است و ضخامت آن در بعضي نقاط به دو متر ميرسد . از آنجا كه در تمام طول سال گروه زيادي در قلعه سكونت داشته و به آب زيادي نياز داشتند سازندگان قلعه اقدام به ساخت آب انبار هايي كرده و به كمك آب رو هايي كه در دل سنگ تراشيده بودند از فاصله دور آب را بر اين آب انبارها سوار ميكردند . در جانب شرق كوه هودكان نهر بزرگي در كوه كنده اند كه يك فرسخ طول آن است كه از رودخانه سيالان تا قلعه ادامه دارد . نهر مزبور به ديوجو معروف است . در پاي كوه الموت در گوشه شمال شرقي غار كوچكي كه از آب رو مجراهاي قلعه بوده ديده ميشود . آب قلعه از چشمه كلدر كه در دامنه كوه شمال قلعه قرار دارد تامين مي شده است . مصالح قسمتهاي مختلف قلعه ، سنگ ، ملات گچ ، آجر ، كاشي وتنپوشه هايي سفالي به قطر ۱۰ سانتي متر است .
     آجرهاي بنا كه مربع شكل و به اضلاع ۲۱ سانتيمترو ضخامت ۵ سانتيمترند ، در رو كار بنا بكار برده شده اند . در ساختمان ديوارها براي نگهداري ديوارها و متصل كردن قسمتهاي جلو برجها به قسمتهاي غربي در داخل ديوار كلافهايي چوبي بطور افقي بكار برده اند .
     از جمله قطعات كوچك كاشي كه در ويرانه هاي قلعه بدست آمده قطعه اي است به رنگ آبي با نقش صورت آدمي كه قسمتي از چشم و ابرو و بيني آن كاملا واضح است . امروزه در دامنه جنوبي كوه هودكان كه در شمال كوه قلعه الموت واقع شده است ، خرابه هاي بسياري ديده ميشود . در حال حاضر اهالي محل خرابه هاي اين محوطه را ديلمان ده ، اغوزبن ، خرازرو و زهير كلفي       مي نامند . همچنين در سمت غرب قلعه ، قبرستاني قديمي معروف به اسبه كله چال وجود دارد كه در بالاي تپه مجاور آن بقاياي چند كوره آجر پزي نمايان است . در قله كوه هودكان نيز پيه سوزهايي سفالين بدست آمده . اين قلعه در شوال ۶۵۴ هجري بدست هولاكو خان به آتش كشيده و ويران شد و از آن پس به عنوان تبعيدگاه و زندان مورد استفاده قرار گرفت . همچنين از سال ۹۳۰ هجري و ابتداي حكومت شاه طهماسب صفوي تا سال ۱۰۰۶ هجري قلعه كالبدي سالم داشته . متاسفانه حفاري هايي كه در دوره قاجار تا به امروز براي يافتن گنج در قلعه انجام شده سبب ويراني آن گرديده .   
     از آنجايي كه نام قلعه الموت و ساير قلعه هاي اسماعيليان با نام حسن صباح ، پيشواي اين فرقه در ايران ، گره خورده بجا خواهد بود تا صفحاتي از تاريخ ايران هميشه جاويد را ورق بزنيم و درباره چگونگي پيدايش فرقه اسماعيليه و آغاز فعاليت چشمگير آن به رهبري حسن صباح را مرور كنيم
اسماعيليان
اسماعيليه فرقه اي از مذهب شيعه است كه معتقدان به آن امامت را پس از امام جعفر صادق ، حق پسر بزرگ او اسماعيل ابن جعفر ميدانند و آن را هم به اسماعيل ختم ميكنند ، مگر شعبه قرامطه از اين فرقه كه امامت را منتهي به پسر او محمد ابن اسماعيل ميشمرند . فرقه اسماعيليه كه در قرن دوم هجري قمري تاسيس شد در طي تاريخ به جهات متفاوت و گاه در شهر هاي مختلف به نام هاي گوناگون مانند فاطميان ، باطنيان يا باطنيه ، تعليميه ، فداييان ، حشيشيه ، سبعيه يا هفت امامي ، ملاحده و قرامطه مشهور شده است . هرچند قرامطه عنوان خاص فرقه مجزا و مستقلي از آنهاست . بقاياي فرقه اسماعيليه هنوز در ايران (خراسان و كرمان) ، افغانستان (بدخشان و شمال جلال آباد) ، هند و سوريه (سلميه و طرسوس) و مشرق آفريقا وجود دارند .
اسماعيل ابن جعفر در واقع موسس فرقه اسماعيليه نيست و تاسيس و تبليغ اين فرقه را به شخصي موهوم و مجهول ، مشهور به قداح نسبت داده اند . ظاهرا اسماعيليه بعد از وفات امام جعفر صادق و در زمان حيات اسماعيل در باب امامت اسماعيل ابن جعفر اصرار كرده اند و به سبب اعتقاد به امامت اسماعيل به نام اسماعيليه مشهور شدند . اين فرقه شيعه ظاهرا دراوايل تاسيس خود در قرن دوم هجري در مباني و اصول با فرقه هاي ديگر شيعه تفاوت چنداني نداشته بجزآنكه اقدام امام جعفر صادق را در عزل اسماعيل از امامت و نسب موسي ابن جعفر را در خور قرب الهي امام      نمي شمردند و تغيير را در تعيين امام روا نمي شمردند .
     به هر حال ، اسماعيليه در اوايل حال چندان شهرت خاصي نداشتند وليكن بعدها و مخصوصا در حدود قرن سوم به بعد اين فرقه به تدريج داراي مقالات خاصي شدند . يكي از اولاد اسماعيل به نام محمد ابن اسماعيل معروف به محمد مكتوم ، به حدود دماوند رفت و اعقاب او چندي در خراسان و قندهار به نشر دعوت خويش پرداختند و عاقبت به هند رفتند . پسر ديگر اسماعيل به نام علي به شام و مغرب رفت و در آنجا به تبليغ دعوت خويش پرداخت . اعقاب او نيز به كار وي ادامه دادند و در اين راه سعي بسيار كردند .
     در حدود سال دويست نودو هفت هجري عبيدا… ابن محمد نامي ملقب به مهدي كه خود را از اولاد فاطمه زهرا و از اعقاب محمدبن اسماعيل بن جعفر ميدانست در شمال آفريقا به دعوي خلافت برخاست وحكومت خلفاي فاطمي را بنا نهاد و به ترويج مبادي اسماعيليه پرداخت . اعقاب او نيز در اين راه سعي بسيار كردند .مخصوصا هشتمين خليفه فاطمي مصر به نام مستنصر ، بر ضد خليفه قائم عباسي به تحريك پرداخت و به وسيله يكي از پيروان خويش به نام ارسلان بساسيري او را از بغداد براند . اما ظهور طغرل بيگ و ورود او به بغداد خلافت عباسيان را نجات داد . ولي نتوانست جلو تبليغ اين فرقه را بگيرد . كار تبليغ چندان بالا گرفت كه در عهد سامانيان در ماورءالنهر و خراسان نيز پيشرفتهايي نموده بودند و بعضي از اميران ساماني مانند ابو علي سيمجور و اميرك طوسي به اين مذهب تمايل يافته بودند . در عهد غزنويان نيز با وجود آنكه محمود غزنوي و پسرش مسعود غزنوي در دفع و تعقيب اسماعيليان سعي بسيار كردند و قتل تاهرتي فرستاده خليفه فاطمي به وسيله محمود و قتل حسنك وزير به دست مسعود نمونه آن است ، افراد فرقه در بعضي شهرها به نشر دعوت اسماعيليه پرداختند .
     در اصفهان عبدالملك عطاش و پسرش ابن عطاش به نشر دعوت پرداختند عاقبت با ظهور حسن صباح دعوت اسماعيليه در ايران نيز رواج و انتشار تمام يافت . اسماعيله ايران به اسماعيليه جديد يا شيعه نزاريه معروفند . علت نامگذاري آن است كه خليفه مستنصر ابتدا پسر بزرگ خود نزار را به امامت برگزيد و بعد او را عزل كرد و پسر ديگرش مستعلي را امام كرد . بعد از مستنصر بين نزار و مستعلي رقابت در گرفت و اسماعيليه عراق و ايران بر خلاف اسماعيليه شام و مصر و آفريقا كه امامت مستعلي را قبول كردند همچنان به امامت نزار قائل شدند . بعد از كشته شدن نزار ، شيعيان  او نواده اش را پنهاني به الموت بردند و پروردند و به وسيله حسن صباح به نشر آن دعوت پرداختند و دولت خداوندان الموت يا كياهاي الموت را تشكيل دادند .
     فداييان آنها در خراسان و عراق وحشت و اضطراب سخت در ميان مسلمين بوجود آوردند و حتي يكبار سنجر را و يكبار صلاح الدين ايوبي و همچنين يكبار امام فخر رازي را تهديد به مرگ كردند . همچنين در جنگهاي صليبي بعضي از اميران مسيحي را هلاك كردند .
   
حسن صباح
     حسن صباح از ايرانياني بود كه در دوره سلجوقيان قيام كرد وي از مخالفان سرسخت تسلط اعراب بر ايران بود . حسن را برخي مردي مي دانند كه بنيانگذار تروريسم سازمان يافته در جهان است . به هر حال حسن صباح هرچه كه بود در ميهن پرستي و ميهن دوستي او نمي توان شك كرد و بي گمان دست زدن به ترور ، به جبر زمان و وجود غير ايراني و حكومت آنان در ايران بود .  
     حسن صباح از قبيله حمير بود برخي گفته اند پدرش از يمن به كوفه و از آنجا به قم و ري رفت كه حسن به قولي در قم و به قولي ديگر در ري ولادت يافت .
     حسن در ري به دعوت چند تن از باطنيان (كه مركز حكومتشان در مصر بود و خلفاي مصر اين مذهب را در اين كشور رسمي اعلام كرده بودند ) علي الخصوص مومنكه از جانب عبدالملك عطاش در ري مامور دعوت بود با اسماعيليان آشنا شد . مومن وي را براي اين دعوت مناسب تشخيص داد به همين دليل به او نيابت داد و از وي خواست به مصر برود . وي به مصر رفت و آنجا با حكيم ناصر خسرو قبادياني و خواجه مويد الدين شيرازي ملاقات كرده و پس از مدت كوتاهي به داعي كبير مشهور شد . سپس به ايران آمد و مدتي در خوزستان ، اصفهان ، يزد ، كرمان ، دامغان و ديگر نواحي سرگرم دعوت بود و از آنجايي كه كلامي آتشين و پرنفوذ داشت روز به روز بر طرفدارانش افزوده شد . بعد از يكدوره طولاني و تسلط بر منطقه الموت و قلعه هاي زيادي در سراسر ايران با اعلام قيامه القيامه كه در واقع شورش بر عليه خارجيان در ايران بود سر انجام توانست برخي از شهرهاي ايران را تصرف نموده و علنا بر ضد مكشاه سلجوقي و وزيرش خواجه نظام الملك كه با اسماعيليان شديدا مخالف بود به مبارزه برخيزد . شيوه حسن صباح در از بين بردن مخالفان كشتن مستقيم افراد به همراهي جان فشاني قاتل (يعني همان چيزي كه امروزه ترور ميناميم) بود . فداييان باطني ، بسياري از سران سلجوقي را كشتند و اين كار در زمان جانشينان وي از جمله كيا بزرگ اميد ادامه دادند  تا اينكه هولاكوخان شعله اين جنبش را كه از درون به فساد كشيده شده بود را خاموش كرد و آخرين رهبر آنان را كه ركن الدين خورشاه نام داشت به قتل رسانيد .
     مكتب صباح كه به الموتيان نيز شناخته ميشد ، به نام حشيشيون (حشاشين) معروف بود كه ريشه كلمه Assassin در زبان انگليسي نيز از همين مكتب است . اين فرقه اولين سازمان تروريستي شناخته شده در تاريخ بشر است . آنها اولين افرادي بودند كه هدف را برتر از وسيله ميدانستند و به خود اجازه ميدادند با تظاهر و تزوير به سازمان دشمن نفوذ كنند و فرماندهان آن را به قتل برساندند . اين فرقه در ده سطح طراحي شده بود و به افراد در سطوح پايين تر گفته مي شد كه قرآن علاوه بر معناي ظاهري ، معاني عميق تر و نهفته اي نيز دارد . پيروان حسن صباح حشاشين ناميده مي شدند زيرا در آن زمان حشيش به معني دارو و حشاش به معني دارو فروش و حشاشين جمع عربي آن بود . ظاهرا حسن صباح در داخل قلعه كار تهيه داروهاي گياهي را رواج داده و به نقاط مختلف دارو مي فرستاد . به همين خاطر به آنها حشاشين مي گفتند ولي مخالفان حسن صباح منتشر كردند كه حسن صباح با حشيش هواداران خود را از حال طبيعي خارج كرده و آنها را به كارهايي مثل ترور وا مي داشته است . در آخرين سطح امامت فرد همه چيز را حتي تجربه هاي شخصي خويش را تنها در صورتي مي پذيرفت كه عقل بر آن حكم دهد . عقايد بدين حد سختگيرانه تنها در عده اي از انديشه هاي بودايي ديده مي شود . حسن صباح عقيده داشت همه افراد توانايي رسيدن به بالاترين سطح را ندارند و بنابراين بيشتر افراد را در رده هاي پايين و براي اطاعت از اوامر خويش نگاه ميداشت . در دوره يكي از جانشين صباح ، وي به دو تن از زير دستانش دستور داد كه خود را بكشند و آنها خود را از ديوار قلعه به پايين پرت كردند.  بسياري از سازمانهاي زير زميني مانند I۱۱uminati و Free masons شيفته حسن صباح و سازماندهي او بوده اند .
فتح قلعه الموت به دست حسن صباح
     زمان رسيدن حسن صباح به الموت ، قلعه الموت در دست علوي مهدي بود كه از طرف سلطان ملكشاه سمت امارت قلعه را داشت . حسين قائني ، از داعيان زيرك حسن صباح ، مامور نفوذ به قلعه شد . وي با علوي مهدي رئيس سربازان سلجوقي طرح دوستي ريخت و سربازان قلعه را به مذهب اسماعيلي دعوت كرد .
     هنگامي كه علوي مهدي ، فرمانده قلعه ، با خبر شد كه عده زيادي از سربازان تحت فرمان او ، به اسماعيليان ملحق شده اند حيله اي انديشيد تا خود را از خطر شورش آنان در امان نگه دارد . او در ظاهر دعوت اسماعيليان را پذيرفت و شروع به شناسايي اسماعيليان درون قلعه كرد و به بهانه هاي گوناگون آنها را از قلعه بيرون كرد و دروازه ها را محكم بست و گفت قلعه از آن سلطان است .
     فرمانده قلعه از نفوذ حسن در ميان مردم ساكن اطراف قلعه باخبر بود و بعد از مدتي با گفتگو و  وساطت حسين قائني رانده شدگان به قلعه بازگشتند ولي كاملا واضح بود كه ديگر از علوي مهدي اطاعت نميكردند . پس از گذشت چند روز از اين مسائل حسن صباح در شب چهارشنبه ششم رجب ۴۸۳ ه.ق به همراه عده اي از طرفدارانش با نام مستعار دهخدا وارد دژ شد و پس از چند روز علوي مهدي را بركنار كرد . علوي مهدي كه توان مقابله و مقاومت را در خود نمي ديد از دژ بيرون رفت و قلعه الموت بدون خونريزي به تصرف حسن صباح افتاد . حسن صباح  ، براتي به مبلغ ۳۰۰۰ دينار بهاي دژ را به علوي مهدي داد كه پرداخت برات به عهده رئيس مظفر ، امير اسماعيلي دژ كردكوه در سمنان بود .
     علوي مهدي هنگام خروج از الموت برات را گرفت ولي پيش خود فكر كرد كه چطور امكان دارد مردي مثل رئيس مظفر كه در دستگاه سلجوقي داراي جاه و مقام است به نامه و برات يك نفر شورشي ضد حكومت و اسماعيلي مذهب اعتنا كند . اما غافل از اين بود كه رئيس مظفر مدتها پيش دعوت صباح را پذيرفته و به كيش باطنيان در آمده بود . علوي مهدي در پي نقد كردن برات برنيامد تا اين كه پس از مدتي تنگدست شد و براي امتحان برات را نزد رئيس مظفر برد و در عين ناباوري رئيس مظفر خط را ببوسيد و زر را پرداخت كرد .
     پيروان حسن يك تصادف محض را در تاريخ به حساب كرامات او گذاشتند و آن اين است كه واژه الموت (اله + اموت) به حساب حروف ابجد (۱-۳۰-۵-۱-۴۰-۶-۴۰۰) با سال ورود حسن به دژ يعني ۴۸۳ برابر است .
     حسن پس از تصرف قلعه الموت قبل از انجام هر كاري استحكامات قلعه را بازسازي و تقويت كرد و به تدارك امكانات زندگي در دژ پرداخت . او براي حل مشكل آب كه مسئله اي حياتي در مقابله با محاصره بود دستور داد از كوه مجاور جوي آبي بكشند و آب را به الموت بياورند . همچنين به فرمان او آب انبارهاي بزرگي كه آثار آن هنوز هم باقي است در دل كوه كندند تا آب را ذخيره كنند . كندن چاه آبي در صخره هاي قلعه نيز آغاز شد . سپس آذوقه فراوان به قلعه بردند و براي حمله سپاه سلجوقي كه به زودي انجام مي شد آماده شدند . وقتي حكومت سلجوقي به محل اقامت صباح پي برد دستور نابودي او را صادر كرده به قواي محلي فرمان داد تا به دژ حمله كنند . اميريورنتاش كه از طرف ملكشاه به منطقه الموت و رودبار حكومت ميكرد به دژ الموت حمله كرد . حمله يورنتاش از سري حمله هاي پايان ناپذير دولت سلجوقي به حسن صباح بود كه به دليل مقاومت اسماعيليان به شكست انجاميد . يورنتاش پي در پي به قلعه الموت حمله ميكرد و چون از تصرف آن مايوس شده بود به مردم عادي و كشاورزان نواحي اطراف حمله ميكرد و به غارت آنان ميپرداخت . ساكنين قلعه نيز مردانه در برابر محاصره كنندگان ايستادگي ميكردند ولي اندك اندك به دليل كاهش ميزان آذوقه در دژ كار برايشان سخت شد و هر فرد تنها آنقدر غذا ميخورد تا توان ايستادن بر باروي دژ را داشته باشد .
     به دليل اينكه يورنتاش نتوانست حسن صباح را سركوب كند در اوايل سال ۴۸۵ ارسلان تاش از فرماندهان بزرگ سپاه سلجوقي با لشكري بي رحم مامور دفع اسماعيليان و تسخير قلعه شد . ارسلان تاش قلعه را كاملا محاصره كرد و كار را بر دژ نشينان سخت تر كرد . حسن صباح در يكي از شبهاي سخت محاصره ، پيكي نزد دهدار علي فرستاد و درخواست نيروي كمكي كرد دهدار علي از هم پيمانان فعال صباح بود و عده زيادي را در قزوين ، طالقان و ري دعوت كرده بود . او با سيصد نفر از افراد زبده با سلاح و آذوقه كافي به سمت دژ حركت كرد . آنها در تاريكي شب خود را به الموت رساندند و با كمك ساكنين محلي كه از ظلم و تعدي سپاه سلجوقي به تنگ آمده بودند به لشكريان ارسلان تاش شبيخون زدند و سپاه را منهزم كردند . اسماعيليان غنائم فراوان بدست آوردند و آنها را به قلعه بردند .
     پس از اين پيروزي ، حسن صباح با برنامه ريزي حساب شده تمام قلعه هاي حوزه الموت و رودبار را تصرف كرد و حسين قائني را به قهستان در جنوب خراسان فرستاد . قائني توانست كنترل مجموعه هايي از قلاع قهستان را بر اساس همان الگوي حسن صباح در تصرف دژ الموت بدست بگيرد و اين منطقه را به يكي از نقاط مهم دعوت اسماعيلي در دل خراسان بزرگ كه از مراكز مهم حكومت سلجوقي بود تبديل كند مهمترين اين قلعه ها بعد از قلعه الموت ، قلعه طبس در جنوب خراسان بود . اين قلعه بر بلنداي كوهي قرار داشت كه شيب فوق العاده تندي داشت و راه ورود به قلعه تا مدتها پنهان بود و كسي نميتوانست بدون خواست باطنيان وارد قلعه شود . طبق اسناد تاريخي اين قلعه يكي از مقر هاي تربيت فداييان مطلق بوده كه براي ترور اشخاص مهم تربيت    مي شده اند . از شرق تا غرب سلسله جبال البرز حدود ۲۰۰ قلعه وجود دارد كه مربوط به اسماعيليان ميباشد . البته زمان ساخت تعداد زيادي از آنها مربوط به دوران ساساني مي باشد .  
     در شرايطي كه حسن صباح در حال تربيت قدرت نوپاي خود در الموت بود ، مستنصر ، امام اسماعيليان در سال ۴۸۷ درگذشت و مستعلي به كمك و قدرت امير الجيوش بدرالجمالي بر تخت خلافت تكيه زد و به اين ترتيب جنگ بين نزار و مستعلي در گرفت . نزار به اسكندريه رفت و از هواخواهانش كمك طلبيد و با نيرويي كه مستعلي براي سركوبي وي فرستاده بود درگير شد ولي شكست خورده و اسير گشت . نزار را با غل و زنجير به قاهره بردند و زنداني كردند . بعد از اين نيز ديگر نامي از وي برده نشد ولي اسماعيليان ايران و در راس آنها حسن صباح از اسم و شهرت نزار به عنوان جانشين بر حق مستنصر استفاده كرده و نهضت عظيمي به نام نزاريان را پديد آوردند . نزار عملا وجود نداشت و كاري از دست وي بر نمي آمد ولي از نام او در بين اسماعيليان بهره برداري مي شد و اين همان چيزي بود كه حسن صباح مي خواست . حسن صباح به عنوان حجت اعظم ، رابط ميان پيروان و امام اسماعيلي شد و توانست انديشه هاي خويش را به جاي نظر امام كه عامه اسماعيليان به او معتقد بودند ، جلوه دهد . به اين ترتيب موضوع امامت دست كم براي مدت حيات وي حل شد و از اين زمان به بعد ، اسماعيليان ايران به نزاري معروف شدند .
     حسن صباح در جواني مدتي كوتاه در دستگاه حكومت سلجوقي خدمت كرده بود و پي برده بود كه نقاط آسيب پذير حكومت سلجوقي شخص ملكشاه و خواجه نظام الملك هستند و نابودي يكي از اين دو تن ضربه اي مهلك بر اركان دولت بشمار خواهد رفت . ملكشاه سمبل سلطنت و قدرت امراي نظامي و روساي قبايل بود و خواجه نظام الملك محور وزارت و نماينده اشراف و اهل قلم بود كه به همراه پسران ، دامادها و افراد تربيت شده خود در مدارس نظاميه تمام امور را قبضه كرده و مملكت را به ميل خود اداره ميكرد . خواجه نظام بزرگترين ، باهوش ترين و سرسخت ترين دشمن اسماعيليان نزاري بود و دشمني ميان او و حسن صباح ، علاوه بر مسائل سياسي و اختلافات مذهبي ، به روابط اين دو در دوران خدمت حسن در دولت سلجوقي برميگشت . حسن صباح نيز انديشه نابودي خواجه نظام المك را در سر داشت . درباره انگيزه وي ، عده اي از مورخان قتل طاهر نجار را كه به تهمت كشتن موذن ساوه اي و به اصرار خواجه نظام الملك انجام گرفت بهانه و محرك اصلي مي دانند . گروهي ديگر از مورخان اعدام شرف الدين طوسي را به دستور خواجه نظام الملك بهانه انتقام جويي از خواجه معرفي كرده اند . شرف الدين طوسي كه استاد سابق مدرسه نظاميه نيشابور بود و به مذهب اسماعيليه ايمان آورده بود در نيشابور اقامت داشت و طي مدت زمان كمي موفق شده بود عده زيادي را به اين مذهب در آورد . فعاليت وي توسط جلال الدوله حاكم نيشابور به اطلاع خواجه نظام الملك رسيد و او هم دستور بازداشت و محاكمه استاد شرف الدين را صادر كرد . وي را شكنجه دادند تا نام پيروان خود را فاش كند ولي بي فايده بود . سرانجام شرف الدين را در مقابل مدرسه نظاميه به دار كشيدند .
     خبر اعدام شرف الدين پس از چند روز به قلعه الموت رسيد . حسن صباح به شدت خشمگين شد و تصميم به قتل خواجه گرفت . از اين زمان پاي فداييان اسماعيلي به تاريخ باز مي شود و لرزه بر اندام تمامي مخالفان آنان مي اندازد . حسن صباح به تجربه دريافته بود كه كاركرد و شمشير فدايي در زمان و مكان معين كاري ميكند كه فصاحت و بلاغت و سخنان بهترين مبلغ اسماعيلي از پس آن بر نمي آيد . در اين زمان ملكشاه به قصد ملاقات با خليفه عباسي عازم بغداد بود و در اين سفر خواجه نظام الملك را نيز همراه خود برده بود . ابو طاهر اراني يكي از فداييان الموت كه مامور كشتن خواجه بود ، در لباس درويشي دوره گرد اردوي سلطان را سايه به سايه تعقيب ميكرد . اردوي شاه در راه بغداد وارد (صحنه) در نزديكي كرمانشاه شد . ملكشاه و خواجه براي شكار از اردو خارج شدند و اراني نيز در گوشه اي از اردوگاه در انتظار بازگشت شكار خود نشست .
     بلافاصله پس از بازگشت سلطان و خواجه نظام الملك اراني به بهانه دادن عرض حال و شكواييه از صف محافظان و فرزندان خواجه عبور كرد و در يك حركت غافلگيرانه كارد خود را كشيد و چندين ضربه كاري بر خواجه وارد كرد . اطرافيان خواجه ابو طاهر را در دم به قتل رساندند و خواجه نظام الملك هم يك روز پس از اين واقعه در گذشت .
     اين ترور سياسي سر آغاز حملات خونيني بود كه نزاريان به رهبري حسن صباح انجام دادند . در اين جنگ ترسناك كه در هر جا امكان وقوع داشت ، سلاطين ، امرا ، سركردگان و حتي آن دسته از فقيهان و عالمان ديني كه به عقايد اسماعيليان حمله و آنان را تكفير ميكردند . و قتل و سركوب آنان را واجب مي شمردند در معرض ضربات خنجر فداييان اعزامي الموت قرار ميگرفتند .
    زندگاني سلطان ملكشاه بدون خواجه مدت زيادي طول نكشيد . وي چهل روز پس از مرگ خواجه در گذشت . علت مرگ وي را تبي دانسته اند كه پس از افراط در خوردن گوشت شكار و استحمام دچار آن شده بود . ولي مورخان نزديك به عهد ملكشاه مرگ او را بر اثر مسموميت ميدانند .
     پس از مرگ سلطان و خواجه رقابت پسران ملكشاه با يكديگر امپراطوري بزرگ سلجوقي را رو به تجزيه و ضعف برد . هرج ومرج ناشي از جنگ قدرت بين سلجوقيان به حسن صباح فرصت ميداد تا مراكز جديدي را تصرف كند و قلمرو نفوذ خود را توسعه دهد . از جمله مكانهايي كه حسن صباح با استفاده از اين فرصت تصرف كرد دژ لمبسر بود كه رياست آن را به كيا بزرگ اميد رودباري سپرد . كار تصرف دژها و قلعه ها در زمان هرج و مرج دولت سلجوقي همچنان ادامه داشت و صباح بيشتر بر روي قلعه هايي متمركز ميشد كه در ارتفاعات واقع شده اند كه توان بيشتري در دفاع در برابر سپاه سلجوقي دارند .
     در اين ميان نيز ترس ازتيغ فداييان نيز بر سر تمامي امرا سايه افكنده بود و هيچ كدام جرات نداشتند بدون محافظ از منزل خارج شوند . بزرگان دولت سلجوقي در زير لباس خود زره بر تن ميكردند . كار به جايي رسيد كه از سلطان وقت اجازه خواستند تا با زره و اسلحه به درگاه حاضر شوند .  اين مساله در دوران سلطان محمد سلجوقي كه پس از بركيارق مستقلا به سلطنت پرداخت ، ادامه داشت . سلطان محمد سلجوقي به خوبي دريافته بود كه اگر بخواهد به عنوان سلطاني مقتدر در قلمرو سلاجقه حكومت كند بايد نزاريان را به عنوان سرسخت ترين مخالف حكومت خود نابود كند . بنابراين سپاهيان خود را براي سركوبي به قلاع اسماعيلي فرستاد وي طي هفت سال درگيري با اسماعيليان ، توانست فقط دو قلعه شاه دژ و خان لجان در نزديكي اصفهان را تصرف كند .
     سلطان محمد پس از تصرف شاه دژ از كار سركوب نزاريان غافل نشد و احمد بن نظام الملك را با سپاهي بزرگ براي تسخير الموت فرستاد . اسماعيليان در قلاع خود در الموت ، رودبار ، قزوين ، شاهرود ، قهستان ، طنبورك بهبهان ، منصور كوه و استوناوند آماده دفع حملات سپاه سلجوقي بودند . در اين شرايط با وجود اينكه حسن صباح فعالانه در پي دفاع از قلاع اسماعيلي در برابر تهاجمات پي در پي سلجوقيان بود ، از نابود كردن مخالفان خود باز نمي ايستاد و برق تيغ فداييان در مناطق مختلف دشمنان را به وحشت مي انداخت . از جمله در همان سال جلوس سلطان محمد ، رئيس سبزوار را كشتند . در سال ۵۰۲ ه . ق نيز عبيدا… خطيب ، قاضي اصفهان كه از دشمنان سرسخت اسماعيليان بود و حكم به قتل تعدادي از آنان داده بود ، با وجود اينكه زره مي پوشيد ، سلاح حمل ميكرد و گروهي سوار مسلح اورا حفاظت ميكردند ، در هنگام نماز جماعت با ضربت كارد يك فدايي جسور و بي باك به قتل رسيد . پيش از اين نيز دو تن از علماي اصفهان ترور شده بودند در سال ۵۱۳ ه.ق سبك جرجاني ، دانشمند اهل جرجان نيز به دليل اهانت به حضرت علي بن ابي طالب ، كه مورد قبول تمام فرق شيعه بود و دادن نسبتهاي ناشايست به ايشان ، به دستور حسن صباح به قتل رسيد .
     احمد بن نظام الملك كه به دستور سلطان و به خون خواهي پدر، قلعه الموت را به محاصره گرفته بود به دليل اينكه كاري از پيش نبرد پي آزار دهات اطراف الموت بر آمد و چندي بعد به دليل سرماي سخت از منطقه الموت گريخت و مدتي بعد مزه كارد فداييان را در بغداد چشيد .ديگر پسر خواجه نظام الملك نيز در نيشابور ترور شد .
     بعد از احمدبن نظام الملك سلطان محمد ، قارن بن شهريار، كه از پادشاهان محلي مازندران بود را به جنگ با الموتيان فرستاد كه وي نيز به سرنوشت ديگران مبتلا شد . سلطان اين بار اتابك شير گير حاكم ساوه را كه متهوري ديوانه بود با سپاهي بزرگتر و مجهزتر به پاي ديوار الموت فرستاد . لشگريان سلجوقي حلقه محاصره را تنگ كردند و تمام راههاي منتهي به دژ الموت را بستند . سلطان محمد تا دم مرگ قلاع اسماعيليان را تحت محاصره داشت و مدام براي         اتابك شير گير نيرو و آذوقه مي فرستاد . كار محاصره و تنگي آذوقه به جايي رسيد كه اسماعيليان مجبور به تغذيه از تراشه چوب و تخم گياهان شدند . پايداري ايشان سرانجام نتيجه داد و در اوايل محرم ۵۱۱ ه.ق زماني كه خبر مرگ سلطان به لشگريان سلجوقي رسيد ، آنها اردوگاه خويش را گذاشتند و متفرق شدند . اسماعيليان كه خبر مرگ سلطان را شنيدند از قلعه بيرون آمده و به تعقيب و كشتار سپاهيان سلجوقي پرداختند .
     اين پيروزي بزرگ حيثيت و نفوذ حسن صباح را بيشتر كرد و دشمنان آنان نيز دريافتند كه آنها فراتر از يك عده شورشي هستند كه در قلعه كوهي سنگر گرفته باشند . پس از مرگ سلطان محمد ابن ملكشاه ، سنجر كه تا آن زمان امير خراسان بود ، محمود ، فرزند شاه مرحوم را بركنار كرد و خود را شاه ناميد . سنجر آخرين پادشاه قدرتمند سلجوقي بود كه در طول ۲۰ سال حكومت در خراسان و ۴۱ سال سلطنت ايران با فرازونشيب بسياري روبه رو بود . در سال جلوس سلطان سنجر شرايط سياسي كشور به سود حسن صباح و به ضرر سلجوقيان بود و با وجود رقيبان متعدد براي سلطنت به سود سنجر نبود كه جبهه پرهزينه جنگ با اسماعيليان را با وجود تجارب سخت گذشته ، بگشايد . چرا كه بايد ابتدا سلطنت خويش را تحكيم ميكرد . حسن صباح نيز پس از چند سال نبرد سنگين با محمد سلجوقي انديشه تحكيم مواضع و دژهاي اسماعيليان را در سر داشت . جنگ به سود هيچ كدام از طرفين نبود . سلطان سنجر براي صلح با حسن صباح با توجه به نفرت جامعه بخصوص علماي اهل سنت ، بسيار كند عمل ميكرد ولي حسن صباح با اجراي نقشه اي سنجر را تسليم و وادار به صلح كرد . شبي كه سلطان خسته و مست از بزم شبانگاهي در خوابگاه اختصاصي خود خفته بود حسن صباح به وسيله يكي از جاسوسان خود كه خادم دربار سلجوقي بود ، كاردي را در پيش تخت سنجر به زمين كوبيد . وقتي كه سنجر از خواب بيدار شد و آن كارد را در خوابگاه اختصاصي خود ديد ، ترسيد و به فكر فرو رفت . چون نمي توانست اين كار را به كسي نسبت دهد اين مسئله را مخفي نگه داشت تا اينكه پيغامي بدين مضمون از جانب حسن صباح به دستش رسيد : اگر بد سلطان مي خواستيم و نظر خير نمي داشتيم ، آن كارد را كه در شب به زمين نشاندند ، در سينه نرم سلطان استوار ميكردند .
     پس از اين واقعه و درك اينكه دربار سلطان مملو از جاسوسان صباح است ، سنجر با شرايطي ، صلح با اسماعيليان را پذيرفت : اول اينكه قلعه تازه نسازند . دوم اينكه سلاح جنگي خريداري نكنند و سوم اينكه مردم را به طريقت خود دعوت نكنند . سنجر حتي چهار هزار دينار از درآمد املاك خود را در قومس براي حسن صباح تعيين كرد كه به صورت مستمري به الموت پرداخت مي شد . نزاريان همچنين اجازه يافتند تا در پاي دژ گرد كوه از كاروانهاي عبوري ماليات راه بگيرند .
     اين قرار داد بيشتر عهدنامه عدم تعرض يا به قول سياسيون امروز ، همزيستي مسالمت آميز دو قدرت مهم در كنار هم بود . قتل جوهر ، خادم سلطان سنجر ، ملقب به مقرب و غلام وي عباس ، حاكم ري ، كه بر عليه سنجر سلجوقي سر به شورش برداشته بودند و در ري و اطراف آن مردم را به اسم سركوب اسماعيليان غارت و كشتار ميكردند ، به دست عوامل حسن صباح  ، قتل داوود بن محمود بن محمد سلجوقي ، رقيب سلطان سنجر به دست فداييان اسماعيلي و نيز قتل آق سقر والي ترشيز كه بر سنجر شوريده بود باز به دست فداييان اسماعيلي ، به خوبي همكاري بين حسن و سنجر را نشان ميدهد . در واقع بعد از سلطان محمد ، امر دعوت و قدرت اسماعيليان بالا گرفت و مناطق بسياري مطيع حسن صباح گشتند . هريك از قلاع اسماعيلي مركزي براي تبليغ و دعوت آيين نزاريان گشت .
     مبارزات و درگيريهاي حسن صباح محدود به سلجوقيان نبود . وي به دشمنان آشتي ناپذيري كه در خارج از مرزهاي ايران داشت فكر ميكرد . در شهر قاهره ، مركز حكومت فاطميان ، كه به دست عبيدا… مهدي تاسيس شده بود خليفه اي حكومت ميكرد كه از نسل مستعلي و غاصب حق و مقام نزار بود و بين او و نزاريان ايران نفرت و دشمني خاصي وجود داشت . در سال ۵۱۵ ه.ق ، افضل ، وزير نيرومند و فرمانده سپاه فاطميان كه پس از پدرش ، بدرالجمالي ، به قدرت رسيده بود ، به دست سه نفر از فداييان كه خود را از الموت به قاهره رسانده بودند ، كشته شد و زماني كه خبر كشته شدن افضل به الموت رسيد ، حسن صباح دستور داد تا هفت شبانه روز بشارت زدند و از مردم پذيرايي كردند .
     از آغاز قدرت گرفتن اسماعيليان نزاري در الموت تا پايان دوره قدرتمندي آنها چيزي در حدود ۱۷۰ سال ، كارد و خنجر فداييان اسماعيلي سايه مرگ را همواره بر سر پادشاهان ، وزراء ، امراي نظامي ، خلفا ، فقها ، قضات و حتي مردم عادي گسترده بود . حسن صباح زماني از كارد بران فداييان استفاده ميكرد كه براي از ميدان به در كردن حريف راه ديگري نداشت و مذاكره و نصيحت به جايي نميرسيد .
     حسن صباح براي توسعه دعوت مذهب اسماعيليان نزاري در جامعه آن روزگار با وجود دشمنان سرسختي مثل سلجوقيان ، روحانيان اهل سنت و جماعت و خلفاي عباسي چاره اي جز اعمال مقررات سخت و خشن و پايبندي كامل به قوانين شرعي نداشت . اگر حسن صباح در اين زمينه سخت گيري نميكرد رشته امور از دستش خارج ميشد و اين بهترين حربه بود تا مخالفان خود را  در سرزمينهاي اسلامي گروهي بي دين و عشرت طلب معرفي كند . در مدت حياط حسن صباح هيچ كس در قلمرو او شراب نخورد و مي در خم نريخت . او حتي فردي كه بر بالاي قلعه الموت ني زده بود را از قلعه بيرون كرد و ديگر به دژ راه نداد و دو پسرخويش را به اتهام شرب خمر و قتل ، اعدام كرد .
     بالاخره حسن صباح در سن نزديك به ۱۰۰ سالگي بيمار شد . وي در طول زندگي خود ، ضعف و پراكندگي امپراطوري سلجوقي را ديده بود و حال نوبت خودش بود . وي جانشين خود ، كيا بزرگ اميد رودباري را كه از مدتها پيش انتخاب كرده بود از دژ لمبسر به الموت فراخواند و او را رسما به جاي خود منصوب كرد .
     مدت اقامت حسن صباح در دژ الموت حدود ۳۵ سال است . ميگويند در طي مدت حكومتش بر اسماعيليان فقط دو بار به خانه خود رفت و باقي اوقات را به مطالعه و تدوين مباني عقيدتي قيام خود و رسيدگي به امور مختلف پيروانش صرف كرد . سرانجام حسن صباح ، اين ايراني ميهن پرست در سال ۵۱۷ ه.ق بر اثر كهولت سن و بيماري در گذشت .
     بعد از حسن ، هفت تن به ترتيب ، كيا بزرگ اميد (۵۱۷-۵۳۲ ه.ق برابر ۱۱۲۴-۱۱۳۸ م) ، محمد بن بزرگ اميد(۵۳۲-۵۵۷ ه.ق برابر ۱۱۳۸-۱۱۶۲ م) ، حسن بن محمد(۵۵۷-۵۶۱ ه.ق برابر ۱۱۶۲-۱۱۶۶ م) ، محمد بن حسن ملقب به نورالدين(۵۶۱-۶۰۷ ه.ق برابر ۱۱۶۶-۱۲۱۰ م) ، حسن سوم ملقب به جلال الدين(۶۰۷-۶۱۸ ه.ق برابر ۱۲۱۰-۱۲۲۱ م) ، علاء الدين بن جلال الدين(۶۱۸-۶۵۳ ه.ق برابر ۱۲۲۱-۱۲۵۵ م) و در نهايت ركن الدين خورشاه(۶۵۳-۶۵۵ ه.ق برابر ۱۲۵۷ م) جانشينان حسن صباح و خداوندگاران الموت شدند .
     اسماعيليان بعد از صباح همچنان به روش خود ادامه دادند . به طوري كه در زمان كيا بزرگ اميد ، جانشين حسن صباح ، ۱۴ ترور به وقوع پيوست . قدرت و نفوذ اسماعيليان در زمان كيا بزرگ اميد به حدي زياد بود كه توانستند المستر ، خليفه عباسي را نيز از كارد فداييان بي نصيب نگذارند .
       كيا بزرگ اميد رودباري كه از سوي حسن صباح حاكم قلعه لمبسر بود ، پس از مرگ حسن ، خداوند الموت شد . كيا ، حسن را پيشوا و امام خود مي دانست . با اين حال به ظاهر شريعت نيز توجه داشت . كيا بزرگ اميد در زمان حيات ، پسرش محمد را به جانشيني خود برگزيد .
     محمد بن بزرگ اميد ، پس از وفات پدرش فرمانرواي فرقه اسماعيليه شد . در آغاز زمامداري وي ، تعداد زيادي ترور سياسي به دستور او و پدرش توسط فداييان انجام گرفت ، كه قتل خليفه عباسي المستر در مراغه و خليفه الراشد در اصفهان و نيز معين الدين ، وزير سلجوقي از آن جمله است .
     جلال الدين حسن پسر محمد ، به هنگام حيات پدر با باورهاي او مخالف بود و با خليفه بغداد مكاتباتي داشت و در آنها از بدعت پدر تبري مي جست . پس از وفات محمد ، جلال الدين رهبري اسماعيليان را بر عهده گرفت و عقيده خود را ادامه داد . نخست اظهار مسلماني نمود و پيروان خود را ملزم به احكام و شريعت نمود كه در اين باره به سلطان محمد خوارزمشاه نامه نوشت . دارالخلافه بغداد نيز درباره جلال الدين ملاطفتهاي فراواني نمود و به همه بلاد اسلامي نامه نوشت كه جلال الدين و پيروانش مسلمانند . از اين جهت وي را جلال الدين نو مسلمان خواندند . وي در سال   ۶۰۹ ه.ق مادر خود را به سفر حج فرستاد و از خليفه اجازه خواست تا با اميران گيلان خويشاوند شود . به دنبال اين اجازه ، جلال الدين چهار دختر از اهالي گيلان را به ازدواج خود در آورد كه علاءالدين از دختر امير كوتم به دنيا آمد . چون چنگيز خان مغول به ايران حمله كرد ، جلال الدين حسن فرستاده اي نزد خان مغول فرستاد و فرمانبرداري فرقه خود را اعلام داشت چنگيز خان نيز او را امان داد . وي بالاخره در سال ۶۱۸ ه.ق درگذشت . ظاهرا مرگ وي به خاطر زهري بود كه خواهر و همسرانش به وي خوراندند .
     از سرگذست علاءالدين مطلب زيادي در تاريخ ذكر نشده اما ظاهرا وي نيز همچون پدرش كشته شد .
     ركن الدين پسر علاءالدين ملقب به خورشاه واپسين امام اسماعيليان ايران بود . وي كه از اتهام همدستي با قاتلان پدر بري نبود ، پس از كشته شدن پدر جاي او را گرفت .
     حكمراني او در الموت حدود يك سال و چند ماه بيشتر نبود . وقتي هولاكو خان ، نواده چنگيز براي بار دوم به ايران لشگر كشيد در مقابل پيام هولاكو خان ، چاره اي جز تسليم نداشت . با تسليم وي  قلعه الموت به دست سپاهيان هولاكو خان افتاد و به دستور وي به آتش كشيده شد و قدرت اسماعيليان در ايران فرو ريخت .
     ميگويند عطا ملك جويني در محاصره قلعه الموت به همراه هولاكو بود . چون خان دستور به سوزاندن كتابخانه الموت داد عطا درخواست كرد تا اجازت يابد كتب مربوط به اختر شناسي و آلات و ادوات رصد را جدا كرده و تنها نوشته هايي كه مربوط به آيين ، اصول و فرقه اسماعيلي است ، سوزانده شود . يكي از كتابهاي گرانبهايي كه در اثر كوشش عطا ملك جويني از سوزاندنش جلوگيري شد ، كتابي بود در شرح حال حسن صباح و داعيان اين خاندان به نام سرگذشت سيدنا .
     ظاهرا خورشاه در ۶۵۵ ه.ق در كنار رود جيحون به دست عده اي از مغولان كشته شد . گفته مي شود كه هولاكو خان نيز بعدها ، پسر و بازماندگان وي را از بين برد و بدين ترتيب حكومت اين خاندان در ايران به پايان رسيد .
                                                                                      گردآورنده :
                                                                                      پوريا نوري
                                                                           گروه كوهنوردي چكاد رشت
 

 

            
  
 
     

۱۷ شهریور, ۱۳۸۷

افتخاري با عنوان ايستادن بر بام دنيا    

قله اورست با ارتفاع ۸۸۴۸ متر از سطح دريا ، بلندترين نقطه زمين محسوب ميشود . اين كوه كه در جنوب قاره آسيا در بخش هاي مرزي نپال و چين بوده ، يكي از قله هاي رشته كوه هيمالياست كه به بام دنيا نيز مشهور است . اگرچه به گفته بسياري از كارشناسان رشته كوهنوردي فتح قله اورست آسانتر از رسيدن به قله هايي نظير و است ،اما به هر حال رسيدن به مرتفع ترين نقطه روي زمين براي خود ركوردي است كه بسياري از كوهنوردان آن را به اشكال مختلف براي خود به ثبت رسانده اند .
     نام محلي كوه اورست ، شومولونگما به معني (الهه مادر برفها) است . مسير جبهه جنوبي امروزه به عنوان پرطرفدارترين مسير براي دستيابي به اورست در آمده است . اردوهاي پيش بيني شده در اين مسير ۴ كمپ است كه آخرين آن براي حمله نهايي در ارتفاع ۷۹۰۰ متري برقرار ميشود . اكثر كوهنوردان از اين نقطه به بعد براي صعود قله از ماسك و اكسيژن استفاده ميكنند .
كاشف اورست
     در سال۱۸۵۲ و در زمان اشغال هندوستان توسط انگليسيها يك هندي به نام رادهانات سيكدهار كه رياضي دان بود كشف كرد كه اورست بلندترين قله جهان است ، اما سلطه استعمار بر هندوستان آن قدر سنگين بود كه نام اين قله از اسم سر جورج اورست ، نقشه كشي كه جغرافياي هندوستان را بررسي ميكرد ، گرفته شد .
اولين ناكامي
     از تاريخچه تلاش براي فتح اورست اطلاع كافي در دست نيست ، اما گفته شده كه اولين تلاش بزرگ و ناكام براي فتح اورست در سال ۱۹۲۴ و به وسيله جورج مالوري انگليسي كه پيشتاز ۳ تيم براي فتح اين قله بود انجام گرفت ، ولي متاسفانه وي به همراه همنوردش اندرو اروين در اين تلاش بزرگ جان خود را از دست دادند . مالوري به هنگام مرگ تنها ۳۸ سال سن داشت .
اولين صعود
     اولين انساني كه توانست با موفقيت قله اورست را فتح كند ، ادموند هيلاري ، كوهنورد نيوزلندي بود . او از دوران كودكي راهپيماي بسيار خوبي بود و هر روز مسير ۲ ساعته مدرسه را پياده طي ميكرد . هيلاري اما در مسير بيكار نبود و براي خود مطالعه ميكرد . اين اسطوره بزرگ از ۱۶ سالگي با كوهنوردي آشنا شد و احساس كرد كه با وجود جثه كوچك و نحيفش از توانايي خاصي براي اين مهم برخوردار است . اين گونه بود كه او به كوهنوردي علاقه پيدا كرد و در سن ۳۴ سالگي دست به كاري بزرگ زد تا توانايي هاي خود را به جهانيان اثبات كند . او يك روياي بزرگ در ذهن داشت و آن رسيدن به قله اي بود كه انساني نتوانسته بود بر آن گام بگذارد ؛ هدف او اورست بود . در اين سفر ماجراجويانه شرپا ، تنسينگ نورگي ، از ساكنان همان منطقه همراه هيلاري بود . در ساعت ۱۱:۳۰ نهم ماه مي سال ۱۹۳۵ يعني حدود ۷۷ سال پيش هيلاري موفق به فتح اورست شد . اين كوهنورد نيوزلندي و يار همراهش از مسير يال جنوب شرقي و با عبور از آبشار يخي ، كمپ غربي و لوتسه فيس به قله رسيدند . نخستين فاتح اورست چند ماه پيش يعني در روز ۱۱ ژانويه ۲۰۰۸ در بيمارستان شهرداري آوكلند از دنيا رفت .
پيرترين فاتح
     در سال ۲۰۰۵ تاكائو آراياما كوهنورد ژاپني موفق شد با داشتن ۷۰ سال و ۲۲۵ روز سن به قله اورست صعود كند و نام خود را به عنوان پيرترين فاتح اورست به ثبت برساند . تاكائو آراياما را در اين صعود ، ۶ راهنماي بومي از نپال و ۵ كوهنورد ژاپني همراهي كردند .
سريع ترين اسكي
     بوئي چيرو ميوراي ژاپني كه در سن ۶۰ سالگي از كوهنوردي بازنشسته شده بود در سال ۲۰۰۳ بار ديگر به اورست بازگشت تا به عنوان مسن ترين فاتح دست يابد . ميورا با ۷۰ سال و ۲۲۲ روز سن به خواسته خود جامه عمل پوشاند . وي نخستين كسي است كه در سال ۱۹۷۰ مسير لوتسه فيس را (جبهه غربي لوتسه ، در مسير صعود جبهه جنوبي اورست) در كمتر از ۲ دقيقه اسكي كرد و جان سالم به در برد . البته ۲ سال بعد ركوردش شكسته شد ، اما ظاهرا ميورا بار ديگر قصد دارد براي بازپس گرفتن ركوردش به زودي به اورست بازگردد . بايد منتظر بود و ديد پيرمردهاي ژاپني تا كجا پيش خواهند رفت .
نخستين صعود بدون اكسيژن
   در تاريخ هشتم ماه مي سال ۱۹۷۸ اتفاق نادري در تاريخ كوهنوردي جهان به وقوع پيوست . در اين روز راينهولدمسنر ايتاليايي و پتر هابلر اتريشي بلندترين نقطه كره زمين را بدون ماسك تنفسي فتح كردند . تنها سودايي بزرگ ميتواند پاسخگوي چنين عمل جسورانه اي باشد . اين دو بدون آنكه از ماسك اكسيژن استفاده كنند ، موفق به فتح رفيع ترين نقطه جهان شدند . بسياري از كارشناسان اين عمل را خودكشي تلقي كردند .
     سرماي زير ۴۰ درجه سانتيگراد ، زوزه بادهاي طوفاني و هزاران هزار مشكل ديگر در راه آنها وجود داشت . اكثر كوهنوردان حتي با ماسكهاي اكسيژن هم تاب چنين شرايطي را نياوردند و بازگشته اند ، اما مسنر و هابلر خيال بازگشت نداشتند . حدود عصر بود كه سرانجام مسنر و هابلر برفراز قله اورست رسيدند ، اما با وجود اينكه اين فتح ، انقلابي را در تاريخ كوهنوردي پديد آورد ، كمتر كسي از آن استقبال كرد . از آن زمان تا كنون قله اورست ۳هزارو ۷۰۰ بار ديگر فتح شد ، اما تنها ۴درصد از اين تعداد حاضر شدند مانند مسنر و هابلر از ماسك اكسيژن صرف نظر كنند .
جوان ترين فاتح
     جوان ترين انساني كه تاكنون موفق به فتح اورست شده يك راهنماي محلي ۱۵ ساله بوده كه در سال ۲۰۰۳ موفق به اين مهم شد . البته بسياري از سايتها از سامانتا لارسون ۱۸ ساله به عنوان جوانترين فاتح نام برده و برخي ديگر درخصوص صعود يك نوجوان ۱۷ ساله فرانسوي به اورست در سال ۱۹۹۰ خبر داده اند .
نخستين زن
     جونكوتاباي ژاپني در روز ۱۶ ماه مي سال ۱۹۷۵ از جبهه جنوبي موفق شد به قله اورست برسد تا نام خود را به عنوان اولين زن فاتح اين قله به ثبت برساند .
نخستين مردان ايراني
     ۴كوهنورد به نامهاي حسن نجاريان ، زنده ياد  محمد اوراز ، حميد اولنج و جلال چشمه قصاباني اولين فاتحان ايراني و مسلمان قله اورست بودند .
نخستين زنان ايراني
     فرخنده صادق و لاله كشاورز به عنوان اولين زنان مسلمان و ايراني در سي ام ماه مي سال ۲۰۰۵ ميلادي (۹خرداد ۸۴) در سفري ۱۰ هفته اي كه با هواي بد و سقوط بهمن همراه بود موفق به فتح قله اورست شدند .
نخستين معلول
     تام ويتاكر آمريكايي كه در يك حادثه رانندگي پاي راست خود را از دست داده بود با همتي عالي و با كمك گرفتن از يك پاي مصنوعي در روز ۲۷ مي سال ۱۹۹۸ موفق به فتح بام دنيا شد . وي در ۴۷ سالگي نخستين معلولي كه به اورست صعود كرد نام گرفت .
نخستين نابينا
     اولين و تنهاترين نابينايي كه موفق به فتح اورست شد اريك ويلهنماير آمريكايي بود كه در تاريخ ۲۵ مي سال ۲۰۰۱ موفق به انجام چنين كاري شد . وي در هنگام فتح اورست ۳۱ سال سن داشت.
 

۲ خرداد, ۱۳۸۷


 ۱- تنها ترين و زيباترين گربه روي كره زمين ، گربه عزيزمان ، ايران است.
۲- بلندترين قله مخروطي آتشفشاني در دنيا قله دماوند است.
۳- طولاني ترين غار نمكي دنيا در جزيره قشم واقع شده است.
۴- پنجمين غار نمكي دنيا به نام غار دانشجو در جزيره هرمز واقع شده است.
۵- طولانی ترین غار آبی آسیا غار قوري قلعه در کرمانشاه است.
۶- مرتفع ترين درياچه دنيا درياچه قله سبلان است.
۷- گرمترين نقطه كره زمين منطقه گوديز در استان كرمان است. (در زمستان ، در نيمه روز و در سایه دماي آن حدود۶۷ درجه سانتيگراد مي باشد. )
۸- بزرگترين جنگل حراي دنيا در جزيره قشم است.
۹- تنها ژئوپارك خاور ميانه جزيره قشم است.
۱۰- قسمتي از بزرگترين درياچه دنيا (خزر) در ايران قرار دارد.
۱۱- سومين خليج بزگ جهان ، خليج هميشه فارس است.
۱۲- بزرگترين جزيره غير مستقل دنيا جزيره قشم است.
۱۳- کهن ترین مرکز سکونت بشری نیاسر کاشان است.
۱۴- نخستین پایگاه سفالگری جهان منطقه تپه سیلک کاشان است.
۱۵- قديمي ترين منشور حقوق بشر ، منشور كورش كبير است كه در برتیش میوزیوم لندن نگهداري مي شود.
۱۶- پهناورترین امپراطوری شناخته شده در دنیا امپراطوری کوروش کبیر بوده است.
۱۷- قديمي ترين درفش  مفرغی ساخت بشر ، درفش پيدا شده در شهرستان شهداد از توابع استان كرمان است كه در حال حاضر در موزه ايران باستان در تهران نگهداري مي شود.
۱۸- قديمي تريم مرد نمكي دنيا مرد نمكي پيدا شده در معدن نمك زنجان است كه در حال حاضر در موزه ايران باستان در تهران نگهداري مي شود.
۱۹- بعد از كليساي جامع مريم مقدس در فلورانس ايتاليا و مسجد اياصوفيه استانبول ، سومين بناي عظيم آجري جهان گنبد سلطانيه است.
۲۰- بزرگترين شهر خشتي دنيا ارگ بم است.
۲۱- قدیمی ترین پل جهان به نام پل ساسانی در استان خوزستان قرار دارد.
۲۲- تنها پل باستانی دنیا که هنوز بر روی آن وسیله نقلیه رفت وآمد میکند و مربوط به ۱۷۰۰ سال پیش است در دزفول واقع شده است.
۲۳- بزرگترين بازار سرپوشيده دنيا بازار شهر تبريز است.
۲۴-بزرگترين ميدان مستطيل شكل دنيا ميدان نقش جهان اصفهان است.
۲۵-بزرگترين ميدان خاورميانه با وسعت ۱۵۰۰۰ متر مربع ميدان آزادي تهران است كه فضاي سبز اطراف آن نيز حدود ۵۰۰۰۰ متر مربع است.
۲۶- بزرگترين ساعت عقربه اي دنيا در تهران تقاطع اتوبان همت و مدرس واقع شده است.
۲۷- بعد از برجهاي تورنتو ، مسكو ، شانگهاي ، برج ميلاد چهارمين برج مرتفع دنيا مي باشد.
۲۸- ايران تنها كشور در خاورميانه است كه در آن واحد ميتواند هر چهار فصل را با هم داشته باشد.
 

                                                          گرد آورنده
                                                           پوريا نوري
                                                گروه كوهنوردي چكاد رشت  
 

۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷

این جزیره با ۷۷ کیلومتر مربع مساحت در فاصله ۸۱ مایلی از بندر عباس و ۱۶ کیلومتر از شهر قشم و در جنوب شرقی این شهر ، در مدخل تنگه هرمز واقع شده. جزیره لارک از کوههای آتشفشانی مخروطی شکل تشکیل شده است . چند چشمه نمک و سواحل بسیار زیبا و قلعه پرتقالیها از جمله دیدنی های جزیره لارک است . همچنین آثاری از تلگرافخانه کمپانی هند شرقی در نقطه ای موسوم به مرنه در جزیره وجود دارد . ارتفاع بلند ترین نقطه جزیره۱۳۸ متر میباشد . اکثر مردم جزیره به فعالیت صیادی مشغول هستند . در جزیره حدود ۷۰ راس آهو و تعداد زیادی خرگوش زندگی میکنند . آب مصرفی جزیره هر ۲ هفته یکبار توسط کشتی از بندر عباس تامین میشود . 

                                          گرد آورنده 

                                          پوریا نوری 

                                  گروه کوهنوردی چکاد رشت  

 

 

 

۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷

اين جزيره در جنوب جزيره قشم واقع شده و وسعت آن حدود ۶/۳۳ كيلومتر مربع به شكل مخروطي ناقص ميباشد . نام پيشين آن جزيره هنجام يا هنيام بوده . فاصله آن تا بندر عباس حدود ۴۳ مايل دريايي (۸۰كيلومتر) وتا شهر قشم حدود ۲۹ مايل دريايي ميباشد . بلند ترين نقطه جزيره كوه ناكس با ارتفاع ۱۰۶ متر است . بزرگترين قطر جزيره از روستاي هنگام كهنه (هنگام عربا) تا هنگام جديد ۹ كيلومتر است . تنها فعاليت اقتصادي جزيره ماهيگيري است . ديگر روستاي جزيره روستاي غيل است با حدود ۵ خانوار جمعيت . روستاي هنگام قديم حدودا ۱۰ خانوار جمعيت دارد .

در ساحل جزيره هنگام تعداد زيادي دلفين زندگي ميكنند كه محل مناسبي براي جذب توريست است . همچنين تعداد زيادي خرچنگ سفيد در جزيره ديده ميشود كه اهالي در زمان ابتلا به بيماري سياه سرفه يكي از خرچنگها را گرفته و در آب جوشانده و از آب آن براي درمان سياه سرفه استفاده ميكنند .
از نقاط ديدني جزيره هنگام ميتوان به زيارتگاه سيد منصور معروف به زيارت سرخ ، تاسيسات بندري انگليسيها ، خانه هاي متروكه و قديمي روستاي هنگام قديم ، كوهها و خاكهاي به رنگ قرمز به نام گلك (كه از اين خاك در صنعت تزييني ساختمان استفاده ميشود) و در نهايت سنگهايي كه مردم جزيره اعتقاد دارند به مادر و ۲ دخترش متعلق است كه در زمانهاي گذشته در هنگام فرار از دست زورگويان از خداوند كمك خواستند و خدا با تبديل آنها به سنگ نجاتشان داد . اين سه سنگ در نزديكي روستاي غيل قرار دارند .
ساحل جنوبي جزيره بينهايت زيباست . بعضي نقاط ماسه اي دارد ولی بیشتر مسير ساحل صخره اي است . انواع صدفها و مرغهاي ماهي خوار در اين قسمت ديده ميشوند . پياده روي در طول ساحل جزيره هنگام هر لحظه زيبايي خاصي را جلوي چشم مي آورد .حيوانات كوچكي كه از مليونها سال پيش صدفهايي به اين زيبايي را ميساختند و هنوز كه هنوزه ميسازند ، لاك پشتهاي قشنگي كه براي تخم گذاري به ساحل مي آيند و يا در سطح آب بر روي امواج شنا ميكنند ، تعداد زيادي خرچنگ كه تقريبا در تمام جزيره پراكنده اند و آهو كه به تعداد زياد در كل جزيره ديده ميشوند .
                                                                                   گرد آورنده 
                                                                                    پوریا نوری
                                                                          گروه کوهنوردی چکاد رشت
 

۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷

جزيره قشم

جزيره قشم با وسعت حدود۱۵۰۰ كيلومتر مربع از ۲۲كشور جهان بزرگتر و بزرگترين جزيره كشور عزيزمان ايران هميشه جاويد است . همچنين قشم بزرگترين جزيره غير مستقل دنيا نيز به حساب مي آيد . عكس هوايي از اين جزيره ، شكل آنرا شبيه يك نهنگ و يا دلفين ، آرميده در تنگه هرمز به ذهن مياورد .اين جزيره از شمال به شهر بندر عباس ،‌‌از شمال خاوري به جزيره هرمز ، از خاور به جزيره لارك ، از جنوب به جزيره هنگام و از جنوب باختري به جزاير تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي محدود ميگردد . طول جزيره از بندر قشم تا بندر باسعيدو در انتهاي جزيره ، در منابع مختلف بين ۱۰۰تا ۱۳۰ كيلومتر تخمين زده شده است ولي بيشتر روي طول ۱۱۵ تا۱۲۰ كيلومتر تكيه شده است . عرض جزيره نيز در نقاط مختلف متفاوت بوده و به سه عرض كم (بين طبل و سلخ) ، زياد (بين لافت كهنه و شيب دراز ) و متوسط در منطقه اسكان تقسيم بندي ميشود . با اين وجود عرض متوسط جزيره قشم ۱۱ كيلومتر است . جمعيت كل جزيره قشم بالغ بر ۹۸۸۰۰ نفر ميباشد . فاصله شهر قشم از بندر عباس ۲۲كيلومتر و نزديكترين نقطه از جزيره به ايران ۱/۸ كيلومتر در حدفاصل بندر لافت و روستاي پهل از توابع بندر خمير است . مرتفع ترين نقطه قشم ، كيش كوه با ارتفاع تقريبي ۳۹۰متر است كه يك كوه و گنبد نمكي است كه طولاني ترين غار نمكي دنيا نيز در اين ارتفاعات واقع است . جزيره قشم از طريق تنگه كلارنس يا خورخوران از سواحل ايران جدا شده است .
يونسكو جزيره قشم را تنها ژئوپارك خاورميانه معرفي كرده . براي اينكه منطقه اي به ژئوپارك نامگذاري شود بايد داراي شرايط خاصي مثل عوامل زمين شناسي ، پوششهاي گياهي و جانوري خاص و عوامل تاريخي باشد . تنها ۵۳ منطقه روي كره زمين وجود دارد كه ژئوپارك معرفي شده اند كه در ۱۷ كشور جهان هستند و ايران ما يكي از آن ۱۷ كشور است .
ديدنيهاي قشم
جنگل حرا
حرا گونه اي از درختان مانگرو است و در سواحل شمالي جزيره قشم ديده ميشود . بيشترين نوع گياهي در جنگل مانگرو درختان حرا است . دانشمندان و گياه شناسان به احترام دانشمند و حكيم ايراني ابوعلي سينا ، درختان مانگرو را به اسم اين دانشمند نامگذاري كرده اند . جنگل حراي جزيره قشم بزرگترين جنگل حرا دنيا به شمار ميرود و يونسكو ، اين جنگل را در فهرست ذخائر زيست محيطي جهان ثبت كرده .
جنگل حرا در زمستان محل مناسبي براي پرندگان مهاجر (انواع كاكايي ، پرستوي دريايي ، فلامينگوهاي سرخ ، حواصيل هاي سفيد و خاكستري و ….) ميباشد . در هنگام جذر كه ۲بار در روز ميباشد (۲بار جذرو ۲بار مد هر ۶ساعت) و آب پايين ميرود ، ريشه هاي درختان از آب بيرون آمده و اكسيژن گيري ميكنند و در هنگام مد دوباره زير آب فرو ميروند . گاهي مد آنقدر بالا مي آيد كه فقط سر شاخه هاي درختان از آب بيرون مي مانند . بهترين زمان براي بازديد از جنگل حرا زمان شروع مد آب است كه با بالا آمدن آب قايق ها ميتوانند بين درختان نيز حركت كنند .
اين درختان در اواخر تير و اواسط مرداد گل ميدهند . گلها بعد از مدتي به ميوه اي شبيه بادام تبديل ميشوند . اين ميوه ها بعد از مدتي جوانه زده و در داخل آب مي افتند و در خاكهاي ساحلي ريشه دوانده و شروع به رشد ميكنند . ميوه و برگ درختان حرا به عنوان گياه دارويي استفاده ميشوند . ماهيهاي زيادي در اطراف ريشه ها جمع ميشوند و غذاي خود را از آن نواحي بدست مياورند و در نهايت خود نيز غذاي پرندگان مهاجر مي شوند .
درختان حرادماي كمتر از ۵درجه سانتيگراد را تحمل نكرده و از بين ميروند .
گنبد هاي نمكي
كوه نمكدان در جنوب غربي جزيره واقع شده . گنبد نمكي پديده اي زمين شناسي است كه نمك از اعماق ۱۰تا۱۱ كيلومتري زمين به دليل چگالي كمي كه نسبت به سنگهاي اطراف دارد به طرف بالا حركت مي كند . قدمت سنگهاي نمكي در حدود ۵۸۰ مليون سال است كه به دوران پركامبرين برميگردد . گنبد نمكي گرد و دايره اي به قطر تقريبي چند ده كيلومتر مي باشد كه به علت بارندگي كم در جنوب ايران تعدادشان زياد است . نمك موجود در گنبد نمكي و غار هاي نمكي خاصيت درماني دارند و براي درمان بيماريهاي تنفسي و بخصوص آسم مفيد است و بيماران آسمي در درون غار به راحتي ميتوانند تنفس كنند .
غار نمكي
غار نمكي در گنبد نمكدان واقع شده در اين گنبد ۷غار نمكي وجود دارد . كه يكي از آنها طولاني ترين غار نمكي دنيا ميباشد . نمكهاي داخل غار حدود ۵۷۰ مليون سال عمر دارند . غارهاي نمكي در گنبدهاي نمكي در اثر انحلال نمك در آب بوجود مي آيند . براي رسيدن به غارها بايد از روستاي سلخ عبور كرده و بعد از طي مسيري حدود ۱۰كيلومتر جاده خاكي و گذر از چند پاسگاه نيروي انتظامي در سمت راست جاده به كارگاه شن و ماسه ميرسيم . روبه روي كارگاه دهانه ۳غار خودنمايي ميكند . دوتا از آنها روي هم قرار گرفته و ديگري در سمت راست آنها قرار دارد . براي ورود به اين دو غار بايد قسمتي از مسير را به صورت سينه خيز حركت كرد . طول اين دو غار حدود ۳۵۰متر ميباشد . در ورودي غار پاييني ميتوان يكي از نمونه هاي تضاد طبيعت را مشاهده كرد . چرا كه زنبور عسل كندوي خود را روي نمك ساخته . غار سوم كه سمت راست اين دو غار واقع شده دهانه بزرگي دارد و مسير درون آن را ميتوان به راحتي گذر و تا انتهاي غار پيش رفت . درون غار مملو از قنديلهاي نمكي است كه چشم هر بيننده اي را به خود جلب ميكند . درسمت چپ اين سه غار هم غار ديگري قرار دارد كه دهانه آن مخفي از ديد است و بايد با كسي كه به مسير آشنا باشد آنرا پيدا كرد . دهانه اين غار نيز سوراخ كوچكي است كه بايد به صورت خزيده وارد آن شد . در پشت تپه اي كه اين سه غار قرار دارند غار ديگري نيز قرار دارد كه بايد تپه را دور زد و دقيقا در پشت آن كمي ارتفاع بگيريم . در نهايت درون گودالي (دقيقا مثل غار رودافشان) دهانه غار را مشاهده ميكنيم . در هنگام ارتفاع گرفتن براي رسيدن به دهانه غار در مسير چند گودال و چاه عميق وجود دارد كه تقريبا از ديد مخفي هستند و بايد مراقب بود كه در آنها سقوط نكرد . در طول مسير نيز بايد مراقب زير پاي خود باشيم چرا كه در بعضي نقاط زير مسير جاده خالي است و اگر وزن زيادي روي آن قرار گيرد خطر سقوط وجود دارد. ارتفاع ورود به غار كاملا نمكي است و بايد از روي بلورهاي نمك غول پيكر كه از سقف سقوط كرده اند عبور كرد . مراقب باشيد كه در مسير اگر بلورهاي نمك وارد كفش شد به مدت طولاني در كفش باقي نماند چرا كه با عرق كردن پا و آب شدن بلور نمك ، باعث عرق سوز شدن سريع بين انگشتان پا ميشود . دهانه غار بسيار بزرگ بوده و داراي شيبي به سمت پايين ميباشد . ورودي غار تالار بزرگي است كه در سمت چپ آن ، جايي كه هنوز با نور بيرون روشن است تعدادي قنديل نمكي بسيار زيبا كه تازه متولد شده اند به چشم ميخورد . به بازديد كنندگان توصيه مي شود براي ارضا حس زيبايي پسندانه خود زحمت چند هزار ساله طبيعت را از بين نبرده و از كندن قنديلها خودداري كنند.
” از طبيعت چيزي به يادگار نبريم جز عكس و چيزي به يادگار نگذاريم جز رد پا “
تالار غار داراي نمكهاي كريستالي آويزان از سقف و گل كلمي شكل در تمام نقاط ميباشد . سقف غار نيز به رنگها مختلف بوده كه نشان از وجود مواد معدني در خاك آن ميباشد . در عمق تالار و در سمت چپ ، تالار ديگري وجود دارد كه براي ورود به آن بايد به صورت خميده حدود ۵ متراز مسير را طي كرد و وارد تالار بعدي شد . درون اين تالار نيز تعداد زيادي قنديل وجود دارد ولي قنديلهاي گل كلمي تعدادشان زيادتر است . سقف اين قسمت از غار نيز رنگي است و بسيار ديدني تر از تالار اول . اين تالار انتهاي غار ميباشد .
غار ديگري نيز در كوههاي روربه رو وجود دارد كه نسبت به ديگر غارها داراي تعداد زيادي قنديلهاي نمكي ميباشد . دهانه اين غار مملو از آويزه هاي نمكي است . طول اين غار حدود ۲۰۰متر است .
در نهايت با بازگشت به سمت پاسگاه و مسيري كه كاملا پاكوب است زير قسمتي از كوه كه به رنگ سرخ است رود كوچكي از دل كوه بيرون مي آيد كه دهانه طولاني ترين غار نمكي دنيا است . اولين تالار اين غار در فاصله ۶۷۰ متري از دهانه قرار دارد . براي ورود به غار بايد مسيري حدود ۳۰ متر را كه با نور بيرون نيز روشن است به صورت خميده از داخل رود عبور كرد . آب رود دماي حدود ۲۰ درجه سانتيگراد دارد و بسيار آرام است . غار داري يك درياچه به عمق حدود ۱متر در فاصله ۱۶۰ متري از دهانه ميباشد دهانه غار رو به جنوب است . پيش از اين تصور ميشد كه غار نمكي سدام در فلسطين اشغالي در كنار بحرالميت با طول ۵۶۸۵ متر طولاني ترين غار نمكي جهان است . بررسي غار قشم از سال ۱۹۹۷ توسط رئيس بخش زمين شناسي دانشگاه شيراز و دكتر پرژي بوروتانز آغاز شد و در نهايت در سال ۸۴ با كشف مسيرهاي غار نمكي قشم ، اين غار با طول ۶۵۸۰ متر طولاني ترين غار نمكي دنيا شناخته شد . به روايتي عمر غار كه با كربن ۱۴ اندازه گيري شده حدود ۹۰۰۰-۸۰۰۰ سال ميباشد . غار اوليه در عمق بيشتري بود كه با افزايش آب خليج فارس در زير آب فرو رفته و با رسوبات پرشد كه عمر آن حدود ۱۰۰۰۰ سال بود .
مسير داخل غار پيچ و خم هاي زيادي دارد كه در هر گذر آن با طراحي هاي بي نظير خالق تمام زيباييها مواجه ميشويم . قنديلهاي بسيار زيباي نمك از هر نوع و به اندازه هاي مختلف چشم هر بيننده اي را خيره ميكند . ميخواهي بماني و از ديدن آنها لذت ببري ولي پيش خود ميگويي جلوتر مناظر قشنگ تري هم هست ؟ همين سوال به حركت وا ميداردت و جلوتر به جواب مثبت سوال خود ميرسي و هرچه جلوتر مثبت تر . هرزگاهي بايد از داخل رود عبور كرد و قسمتي از مسير را بايد به صورت خميده و يا پا مرغي حركت كني. در قسمتي از غار بلورهاي حدود ۳متري نمك از سقف آويزان شده و تا نزديك زمين آمده اند . تا اينكه به قسمتي از مسير ميرسي كه سقف غار آنقدر پايين آمده كه بايد به صورت سينه خيز حركت كني . ولي بلورهاي نمك در كف غار در عين زيبايي آنقدر خشن هستند كه لباس را پاره كرده و پوست را ميخراشد . براي عبور از اين قسمت بايد به طول تقريبي ۱۵ متر زير انداز پهن كرد تا بتوان روي آن سينه خيز رفت و يا صفحه اي چوبي يا فلزي كه چرخهايي به اندازه بلبرينگ دارد ، در اختيار داشت تا بتوان از اين قسمت به راحتي عبور كرد . البته راحت ترين راه اين است كه پي سوراخ شدن لباسهايت را به تن ماليده و سينه خيز بر روي بلورهاي نمك حركت كني . بعد از گذر از اين قسمت وارد تالار ديگري ميشويم كه مملو از استالاكتيتها و استالاگميتهاي متعدد است . تا انتهاي غار اين فرازو نشيبها و زيبايي هاي خيره كننده وجود دارد .
در هيچ كدام از غارهاي ياد شده چراغ وجود ندارد و بايد از چراغهاي اضطراري و پيشاني استفاده شود . بازديد از اين غارها را به همنوردان عزيز توصيه ميكنيم .
غارهاي خربس
غارهاي خربس كه از پديده هاي زمين شناسي است همراه با ديگر پديده ها و كوههاي موجود در قشم وخود جزيره قشم دنباله چين خوردگيهاي رشته كوه زاگرس هستند كه در هزاره هاي گذشته از زير آب سر به بيرون آورده اند و در فاصله۱۱ كيلومتري از شهر قشم در جاده مجاور ساحل جنوبي واقع شده اند . اين غارها ، از غارهاي دريايي بوده كه در اثر گرداب و تخليه ماسه ها از حفره سنگها به وجود آمده اند . عمر غارها بسيار طولاني بوده و با پس روي آب دريا نمايان شده اند. با افزودن به فضاي داخلي وگسترش تالارها و دهليز هاي انشعابي توسط بشر ، اين غارها در دوران قديم براي سكوت و در مواقع اضطراري و جنگ (به علت ارتفاع دهانه غارها نسبت به محيط اطراف) جهت پناه دادن زنان و كودكان مورد استفاده قرار ميگرفته . در كنار غارها روستايي بوده به اسم خوربيز يا خربس كه اكنون كاملا ويران شده و جز كلاته گورستان و بركه اي كوچك چيزي از آن به جاي نمانده . اين روستا تا زمان ساسانيان(حدود۱۵۰۰سال قبل) مكاني آباد و محل تردد سياحان بوده . بعضي بر اين عقيده اند كه اين غار در روزگار مادها ، نيايشگاه مهر و محلي مناسب براي ستودن الهه ميترا بوده است . براي همين گاهي به غار ميترا نيز معرفي مي شود .
نكته قابل توجه در مورد غارهاي خربس ، وجود خفاشهاي دم موشي است كه بيشتر در زواياي تاريك غار و بخش انبار ذخائر غار زندگي ميكنند و مدام مشغول زاد و ولد هستند . كارشناسان محيط زيست معتقدند به علت كاربرد سموم دفع آفات ، نسل اين خفاش در حال انقراض است . جاي بسي خوشحالي است كه فعلا در اين محيط زندگي به كام آنهاست (البته اگر ما انسانها بگذاريم) .
زيارتگاه شاه شهيد
ميگويند در دورانهاي گذشته سيدي زندگي ميكرده كه از صداي خوبي برخوردار بوده و به زيبايي ني ميزد . در هنگام ني زدن دختران و زنها به دور او در دل كوه جمع ميشدند . روزي شوهر ها از كار روزانه باز ميگردند و ميبينند خانه ها خالي است . به كوه ميروند و زنها را مشغول گوش دادن به صداي ني سيد ميبينند . مردها از اين موضوع ناراحت ميشوند و با چوب و چماق به دنبال سيد مي افتند و وي را از بالاي كوه به دره مي اندازند ولي در پايين دره جسدي از وي پيدا نميشود و فقط لنگي از وي به جا ميماند . همين امر باعث ميشود كه براي وي زيارتگاهي در لبه كوه بسازند . برخي ميگويند كه با ناپديد شدن سيد ۴۰ زن نيز ناپديد شده اند . در حال حاضر اين محل به زيارتگاهي تبديل شده كه بيشتر زنها و دختران به زيارت آن ميروند . ميگويند زنهاي زيادي كه نازا بوده اند از وي حاجت گرفته و بچه دار شده اند . معمولا در روزهاي تعطيل و مناسبتهاي مختلف زنهاي محلي غذا درست كرده و به زيارت ميروند . ولي مردان همراه آنها نميروند و زنها را به حال خود ميگذارند .
البته در شجره نامه و مشخصات موجود در بقعه در مورد سيد ، مطالب ديگري نيز نوشته شده كه با مطالب موجود در اين نوشته و گفته هاي مردم محلي كه نسل به نسل در سينه ها چرخيده تفاوت دارد .
بقعه شاه شهيد در ۱۱ كيلومتري شهر قشم و دقيقا كنار غارهاي خربس قرار دارد .
دره ستاره ها
در غرب روستاي بركه خلف در فاصله ۵كيلومتري از ساحل جنوبي دره ستاره ها با تنديسها و بريدگيهاي شگفت انگيز بر اثر عوامل طبيعي فرسايش يافته و جلب توجه ميكند . علت شكل ويژه اين دره وبوجود آمدن انواع حجم ها و پديده هاي فرسايش در آن ، وزش بادهاي تند و گردش هوا در لابه لاي ستونها و حفره هاي موجود ميباشد . تقريبا تمام تنديسهاي موجود در اين دره ، خاكي است و به نوعي ياد آور كلوتهاي كوير لوت ميباشد . در بالاي اين تنديسها و تقريبا در تمام نقاط ميتوان صدفهايي را ديد كه نشان از وجود آب دريا در اين منطقه در گذشته هاي دور است كه امروزه عقب نشيني كرده .
مردم منطقه بر اين باورند كه در گذشته هاي دور ستاره اي از آسمان فرود آمده و موجب شكل يافتن اين دره شده است . برخي ديگر نيز عقيده دارند درشب ، هنگامي كه از اين دره به آسمان نگاه ميكني ستاره ها نزديكتر به نظر مي رسند . به دليل گردش هوا در دره و توليد صدا ، اهالي معتقدند با تاريك شدن هوا اين مكان ، محل عبور ارواح و اجنه است و براي همين در شب از ورود به دره اجتناب ميكنند .
دره چاهكوه
در فاصله ۱۰۰ كيلومتري شهر قشم و در كنار روستاي چاهوي شرقي دره زيباي ديگري كه در اثر عوامل طبيعي بوجود آمده ، وجود دارد كه به دره چاهكوه يا تنگه چاهكوه معروف است . اين دره مملو از احجام و تنديسهاي بي نظير و پوشيده از صدها حفره و كاسه و طاقچه بر بدنه آن با جويهاي سنگي و چاه هاي آب است كه از يورش باد ، بارش بارانهاي تند و تابش آفتاب داغ پديد آمده . بر خلاف دره ستاره ها كه شني و ماسه اي است بيشتر مسير اين دره سنگي است و صداي ارواح در شب ، در اين دره هم به گوش ميرسد .
بام قشم
در حد فاصل روستاي سلخ در جنوب و روستاي طبل در شمال فلاتي نيمه مرتفع قرار دارد كه به بام قشم مشهور است . راه رسيدن به آن از كنار روستاي طبل ميگذرد كه از انتهاي مسير ماشين رو پس از حدود ۱۵دقيقه پياده روي و صعود از دامنه هاي آن ميتوان به سطح فلات دسترسي پيدا كرد . در اينجا بقاياي يك روستاي ويران شده نيز وجود دارد كه اهالي منطقه آن را كلات كشتار مينامند . منظره روربه رو و پشت سر بام قشم آبهاي نيلگون خليج هميشگي فارس است .
شيب دراز
در قسمت جنوبي جزيره و در نزديكترين فاصله به جزيره هنگام ، منطقه اي است كه به شيب دراز معروف است و محل تخم گذاري لاك پشتها بخصوص لاك پشتهاي عقابي ميباشد . اين منطقه از طرف محيط زيست محافظت ميشود . زمان تخم گذاري لاك پشتها از اوايل اسفند تا اواخر خرداد ميباشد . هر لاك پشت در هر تخم ريزي بيش از ۱۰۰ تخم ميگذارد . زمان تخم ريزي براي هر لاك پشت هم حدود ۲ ساعت است و ۲ ماه بعد بچه لاك پشتها متولد ميشوند . در جزيره قشم ساحل صخره ايي وجود دارد به اسم ريگو معروف به ساحل لاك پشتها كه اين جانوران زيبا براي تنفس به روي آب مي ايند .
قلعه پرتغاليها
درسال ۱۵۰۷ آلبوركرك درياسالار پرتغالي جزاير دهانه خليج