آشيانه عقابها
قلعه الموت جزو معروفترين قلعه هاي ايران و از جاذبه هاي گردشگري استان قزوين بشمار ميرود .
دژ الموت كه حسن صباح آن را به عنوان ستاد فرماندهي و پايگاه مركزي خود برگزيد بر صخره هايي بلند در كوهستاني كه دسترسي به آن بسيار مشكل است قرار دارد . بنا به گفته ياقوت حموي صاحب كتاب معجم البلدان ، به دليل اينكه دژ الموت بين راه قزوين و كرانه درياي خزر واقع بود ، كليد دروازه ديلمان محسوب ميشد .الموت امروزه نام يكي از بخشهاي كوهستاني شمال شهرستان قزوين است . اين بخش از شمال به كوهستان مازندران و از جنوب به طالقان ، از مشرق به گردنه اي معروف به شير بشم و از مغرب به ناحيه رودبار محمد خاني و خشكه رودبار محدود است . عطا ملك جويني كوهي را كه قلعه الموت بر فراز آن ساخته شده به شتري كه زانو زده و گردن خود را بر زمين نهاده ، تشبيه كرده است . واژه الموت از دو جزء تركيب شده است : جزء اول اله و جزء دوم اموت . واژه اله هنوز در زبان مردم رودبار الموت و همسايگان آنان يعني اهالي گيلان و مازندران زنده و به معني عقاب است جزء دوم اين تركيب يعني اموت را بيشتر مورخان از مصدر آموختن دانسته اند . ميگويند شاه ديلمي هنگام شكار عقاب خود را رها كرد و عقاب بر بلنداي كوه به زمين نشست و شاه ديلم آن مكان را شايسته ساختن دژي استوار دانست و به اله اموت معروف شد كه در اثر مرور زمان و استفاده زياد به الموت تبديل شد .
قلعه الموت در شمال شرقي روستاي گازرخان و بر فراز كوهي سنگي به ارتفاع تقريبي ۲۰۰۰ متر از سطح آبهاي آزاد بنا شده است . اين كوه از نرمه گردن ميان نرمه لات و گرمارود شروع شده و به طرف غرب ادامه پيدا ميكند . صخره هاي اطراف قلعه به رنگ سرخ و خاكستري بوده و در جهت شمال شرقي به جنوب غربي كشيده شده اند . پيرامون دژ از هر چهار سو پرتگاههاي عميق است و تنها راه باريك ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي است كه كوه هودكان با فاصله اي نسبتا زياد بر آن مشرف است .
از خلال منابع تاريخي بر مي آيد كه اين دژ توسط حسن بن زيد باقر در سده دوم هجري و هم زمان با خلافت متوكل ، خليفه عباسي بنا شده است و در زمان حسن صباح قلعه اي مستحكم و آباد بوده است . صباح در سال ۴۸۳ هجري اين قلعه را بدون خونريزي تصرف كرد كه اكنون به نام قلعه حسن صباح نيز ناميده ميشود .
اين قلعه از دو بخش غربي و شرقي تشكيل شده است . هر بخش به دو قسمت تقسيم ميشود : قلعه پايين و قلعه بالا كه در اصطلاح محلي آنها را جورقلا و پياز قلا مينامند . طول قلعه حدود ۱۲۰ متر و عرض آن در نقاط مختلف بين ۵ تا ۳۵ متر متغير ميباشد . ديوار شرقي قلعه بالا يا قلعه بزرگ كه از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است كمتر از ساير قسمتها آسيب ديده . طول آن ده متر و ارتفاع آن بين چهار تا پنج متر ميباشد . در طرف جنوب ، در داخل صخره اتاقي كنده شده كه محل نگهباني بوده است . در جانب شرقي اين اتاق ، ديواري به ارتفاع دو متر وجود دارد كه پي آن در سنگ كنده شده و پشت كار آن نيز از گچ درست شده و نماي آن آجري است . در جانب شمال غربي قلعه بالا نيز دو اتاق در دل سنگ كنده شده . در اتاق اول ، چاله آب كوچكي قرار دارد كه اگر آب آنرا كاملا تخليه كنند دوباره پر آب ميشود . كارشناسان احتمال ميدهند كه اين چاله با حوض جنوبي ارتباط دارد . در پاي اين اتاق ، ديوار شمالي قلعه به طول ۱۲ متر و پهناي يك متر قرار داردكه از سطح قلعه پايين تر است و داراي پرتگاه مخوفي مي باشد . در جانب جنوب غربي اين قسمت قلعه حوضي به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ كنده اند كه هنوز هم بر اثر بارندگي هاي زمستان و بهار پر آب ميشود . در كنج جنوب غربي اين حوض ، درخت كهن سالي كه همچنان سبز و شاداب باقي است ، جلب توجه ميكند . اهالي محل معتقدند كه اين درخت را حسن صباح كاشته است .
اين قسمت از قلعه ، به احتمال زياد ، همان محلي است كه حسن صباح مدت سي و پنج سال در آن اقامت داشته و پيروان خود را رهبري مي نموده است . در جانب شرقي قلعه ، پاسداران قلعه به همراه خانواده هاي خود ساكن بوده و در حال حاضر آثار كمي از ديوار جنوبي اين قسمت به جاي مانده . در جانب شمال اين ديوار ، ده آخور براي براي چهار پايان در داخل سنگ كوه كنده شده است . گذشته از آثار ديوار جنوبي ، ديوار غربي اين قسمت به ارتفاع دو متر همچنان پابرجاست ولي از ديوار شرقي اثري ديده نميشود . در اين سمت ، سه آب انبار كوچك و چند اتاق كوچك در دل سنگ كنده شده كه در حال حاضر ويران شده اند . بين دو قسمت بالا و پايين قلعه ميدانگاهي قرار دارد كه بر گرداگرد آن ديواري محوطه قلعه را به دو قسمت تقسيم كرده . در حال حاضر در ميدان آثار فراواني بصورت توده هاي سنگ و خاك مشاهده ميشود كه بي شك باقي مانده بنا ها و ساختمانهاي فراواني است كه در اين محل وجود داشته . به طور كلي بايد گفت كه قلعه الموت به صورت بنايي سترگ بر فراز صخره اي سنگي بنا شده و ديوارهاي چهار طرف آن به تبعيت از شكل و وضع صخره ها ساخته شده اند . از اين رو عرض قلعه در قسمتهاي مختلف متفاوت است.از برجهاي قلعه سه برج گوشه هاي شمالي و جنوبي و شرقي قلعه همچنان پاي برجا هستند دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي قرار دارد . مدخل راه منتهي به دروازه ، از پاي برج شرقي است و چند متر پايين تر از آن واقع شده است . در اين محل ، تونلي به موازات ضلع جنوب شرقي قلعه به طول شش متر و عرض و ارتفاع دو متر در دل كوه كنده شده . با گذشتن از اين تونل ، برج جنوب قلعه و ديوار جنوب غربي آن كه روي شيب تخته سنگ ساخته شده است نمايان ميگردد . اين ديوار بر دشت وسيع گازرخان كه در جنوب قرار دارد مشرف است به نحوي كه دره رود الموت از آن ديده ميشود . راه ورود به قلعه با گذشتن از كنار برج شرقي و پاي ضلع جنوب شرقي ، به طرف برج شمالي ميرود . از آنجا كه راه ورود آن در امتداد ديوار ميان دو برج شمالي و شرقي واقع شده است استحكامات اين قسمت از ساير قسمتها مفصل تر است و آثار برجهاي كوچكتري در فاصله اين دو برج ديده ميشود . در دامنه جنوبي قلعه با آن كه شيب تندي دارد و منتهي به پرتگاه ميشود ، ولي باز براي جلوگيري از نفوذ احتمالي دشمنان خندقي به طول ۵۰ متر و عرض ۲ متر حفر كرده اند كه مملو از آب بوده است و قسمت بالاي خندق ، به طور مورب كوه را تراشيده اند و هر شكافي را به ديوار بلند سنگي بسته اند تا امكان هرگونه صعودي را از بين برده باشند . ديوار هاي اطراف قلعه و برجها در همه جا داراي يك ديوار پشت بند است كه هشت متر ارتفاع دارد و به موازات ديوار اصلي بنا شده است و ضخامت آن در بعضي نقاط به دو متر ميرسد . از آنجا كه در تمام طول سال گروه زيادي در قلعه سكونت داشته و به آب زيادي نياز داشتند سازندگان قلعه اقدام به ساخت آب انبار هايي كرده و به كمك آب رو هايي كه در دل سنگ تراشيده بودند از فاصله دور آب را بر اين آب انبارها سوار ميكردند . در جانب شرق كوه هودكان نهر بزرگي در كوه كنده اند كه يك فرسخ طول آن است كه از رودخانه سيالان تا قلعه ادامه دارد . نهر مزبور به ديوجو معروف است . در پاي كوه الموت در گوشه شمال شرقي غار كوچكي كه از آب رو مجراهاي قلعه بوده ديده ميشود . آب قلعه از چشمه كلدر كه در دامنه كوه شمال قلعه قرار دارد تامين مي شده است . مصالح قسمتهاي مختلف قلعه ، سنگ ، ملات گچ ، آجر ، كاشي وتنپوشه هايي سفالي به قطر ۱۰ سانتي متر است .
آجرهاي بنا كه مربع شكل و به اضلاع ۲۱ سانتيمترو ضخامت ۵ سانتيمترند ، در رو كار بنا بكار برده شده اند . در ساختمان ديوارها براي نگهداري ديوارها و متصل كردن قسمتهاي جلو برجها به قسمتهاي غربي در داخل ديوار كلافهايي چوبي بطور افقي بكار برده اند .
از جمله قطعات كوچك كاشي كه در ويرانه هاي قلعه بدست آمده قطعه اي است به رنگ آبي با نقش صورت آدمي كه قسمتي از چشم و ابرو و بيني آن كاملا واضح است . امروزه در دامنه جنوبي كوه هودكان كه در شمال كوه قلعه الموت واقع شده است ، خرابه هاي بسياري ديده ميشود . در حال حاضر اهالي محل خرابه هاي اين محوطه را ديلمان ده ، اغوزبن ، خرازرو و زهير كلفي مي نامند . همچنين در سمت غرب قلعه ، قبرستاني قديمي معروف به اسبه كله چال وجود دارد كه در بالاي تپه مجاور آن بقاياي چند كوره آجر پزي نمايان است . در قله كوه هودكان نيز پيه سوزهايي سفالين بدست آمده . اين قلعه در شوال ۶۵۴ هجري بدست هولاكو خان به آتش كشيده و ويران شد و از آن پس به عنوان تبعيدگاه و زندان مورد استفاده قرار گرفت . همچنين از سال ۹۳۰ هجري و ابتداي حكومت شاه طهماسب صفوي تا سال ۱۰۰۶ هجري قلعه كالبدي سالم داشته . متاسفانه حفاري هايي كه در دوره قاجار تا به امروز براي يافتن گنج در قلعه انجام شده سبب ويراني آن گرديده .
از آنجايي كه نام قلعه الموت و ساير قلعه هاي اسماعيليان با نام حسن صباح ، پيشواي اين فرقه در ايران ، گره خورده بجا خواهد بود تا صفحاتي از تاريخ ايران هميشه جاويد را ورق بزنيم و درباره چگونگي پيدايش فرقه اسماعيليه و آغاز فعاليت چشمگير آن به رهبري حسن صباح را مرور كنيم
اسماعيليان
اسماعيليه فرقه اي از مذهب شيعه است كه معتقدان به آن امامت را پس از امام جعفر صادق ، حق پسر بزرگ او اسماعيل ابن جعفر ميدانند و آن را هم به اسماعيل ختم ميكنند ، مگر شعبه قرامطه از اين فرقه كه امامت را منتهي به پسر او محمد ابن اسماعيل ميشمرند . فرقه اسماعيليه كه در قرن دوم هجري قمري تاسيس شد در طي تاريخ به جهات متفاوت و گاه در شهر هاي مختلف به نام هاي گوناگون مانند فاطميان ، باطنيان يا باطنيه ، تعليميه ، فداييان ، حشيشيه ، سبعيه يا هفت امامي ، ملاحده و قرامطه مشهور شده است . هرچند قرامطه عنوان خاص فرقه مجزا و مستقلي از آنهاست . بقاياي فرقه اسماعيليه هنوز در ايران (خراسان و كرمان) ، افغانستان (بدخشان و شمال جلال آباد) ، هند و سوريه (سلميه و طرسوس) و مشرق آفريقا وجود دارند .
اسماعيل ابن جعفر در واقع موسس فرقه اسماعيليه نيست و تاسيس و تبليغ اين فرقه را به شخصي موهوم و مجهول ، مشهور به قداح نسبت داده اند . ظاهرا اسماعيليه بعد از وفات امام جعفر صادق و در زمان حيات اسماعيل در باب امامت اسماعيل ابن جعفر اصرار كرده اند و به سبب اعتقاد به امامت اسماعيل به نام اسماعيليه مشهور شدند . اين فرقه شيعه ظاهرا دراوايل تاسيس خود در قرن دوم هجري در مباني و اصول با فرقه هاي ديگر شيعه تفاوت چنداني نداشته بجزآنكه اقدام امام جعفر صادق را در عزل اسماعيل از امامت و نسب موسي ابن جعفر را در خور قرب الهي امام نمي شمردند و تغيير را در تعيين امام روا نمي شمردند .
به هر حال ، اسماعيليه در اوايل حال چندان شهرت خاصي نداشتند وليكن بعدها و مخصوصا در حدود قرن سوم به بعد اين فرقه به تدريج داراي مقالات خاصي شدند . يكي از اولاد اسماعيل به نام محمد ابن اسماعيل معروف به محمد مكتوم ، به حدود دماوند رفت و اعقاب او چندي در خراسان و قندهار به نشر دعوت خويش پرداختند و عاقبت به هند رفتند . پسر ديگر اسماعيل به نام علي به شام و مغرب رفت و در آنجا به تبليغ دعوت خويش پرداخت . اعقاب او نيز به كار وي ادامه دادند و در اين راه سعي بسيار كردند .
در حدود سال دويست نودو هفت هجري عبيدا… ابن محمد نامي ملقب به مهدي كه خود را از اولاد فاطمه زهرا و از اعقاب محمدبن اسماعيل بن جعفر ميدانست در شمال آفريقا به دعوي خلافت برخاست وحكومت خلفاي فاطمي را بنا نهاد و به ترويج مبادي اسماعيليه پرداخت . اعقاب او نيز در اين راه سعي بسيار كردند .مخصوصا هشتمين خليفه فاطمي مصر به نام مستنصر ، بر ضد خليفه قائم عباسي به تحريك پرداخت و به وسيله يكي از پيروان خويش به نام ارسلان بساسيري او را از بغداد براند . اما ظهور طغرل بيگ و ورود او به بغداد خلافت عباسيان را نجات داد . ولي نتوانست جلو تبليغ اين فرقه را بگيرد . كار تبليغ چندان بالا گرفت كه در عهد سامانيان در ماورءالنهر و خراسان نيز پيشرفتهايي نموده بودند و بعضي از اميران ساماني مانند ابو علي سيمجور و اميرك طوسي به اين مذهب تمايل يافته بودند . در عهد غزنويان نيز با وجود آنكه محمود غزنوي و پسرش مسعود غزنوي در دفع و تعقيب اسماعيليان سعي بسيار كردند و قتل تاهرتي فرستاده خليفه فاطمي به وسيله محمود و قتل حسنك وزير به دست مسعود نمونه آن است ، افراد فرقه در بعضي شهرها به نشر دعوت اسماعيليه پرداختند .
در اصفهان عبدالملك عطاش و پسرش ابن عطاش به نشر دعوت پرداختند عاقبت با ظهور حسن صباح دعوت اسماعيليه در ايران نيز رواج و انتشار تمام يافت . اسماعيله ايران به اسماعيليه جديد يا شيعه نزاريه معروفند . علت نامگذاري آن است كه خليفه مستنصر ابتدا پسر بزرگ خود نزار را به امامت برگزيد و بعد او را عزل كرد و پسر ديگرش مستعلي را امام كرد . بعد از مستنصر بين نزار و مستعلي رقابت در گرفت و اسماعيليه عراق و ايران بر خلاف اسماعيليه شام و مصر و آفريقا كه امامت مستعلي را قبول كردند همچنان به امامت نزار قائل شدند . بعد از كشته شدن نزار ، شيعيان او نواده اش را پنهاني به الموت بردند و پروردند و به وسيله حسن صباح به نشر آن دعوت پرداختند و دولت خداوندان الموت يا كياهاي الموت را تشكيل دادند .
فداييان آنها در خراسان و عراق وحشت و اضطراب سخت در ميان مسلمين بوجود آوردند و حتي يكبار سنجر را و يكبار صلاح الدين ايوبي و همچنين يكبار امام فخر رازي را تهديد به مرگ كردند . همچنين در جنگهاي صليبي بعضي از اميران مسيحي را هلاك كردند .
حسن صباح
حسن صباح از ايرانياني بود كه در دوره سلجوقيان قيام كرد وي از مخالفان سرسخت تسلط اعراب بر ايران بود . حسن را برخي مردي مي دانند كه بنيانگذار تروريسم سازمان يافته در جهان است . به هر حال حسن صباح هرچه كه بود در ميهن پرستي و ميهن دوستي او نمي توان شك كرد و بي گمان دست زدن به ترور ، به جبر زمان و وجود غير ايراني و حكومت آنان در ايران بود .
حسن صباح از قبيله حمير بود برخي گفته اند پدرش از يمن به كوفه و از آنجا به قم و ري رفت كه حسن به قولي در قم و به قولي ديگر در ري ولادت يافت .
حسن در ري به دعوت چند تن از باطنيان (كه مركز حكومتشان در مصر بود و خلفاي مصر اين مذهب را در اين كشور رسمي اعلام كرده بودند ) علي الخصوص “مومن” كه از جانب عبدالملك عطاش در ري مامور دعوت بود با اسماعيليان آشنا شد . مومن وي را براي اين دعوت مناسب تشخيص داد به همين دليل به او نيابت داد و از وي خواست به مصر برود . وي به مصر رفت و آنجا با حكيم ناصر خسرو قبادياني و خواجه مويد الدين شيرازي ملاقات كرده و پس از مدت كوتاهي به داعي كبير مشهور شد . سپس به ايران آمد و مدتي در خوزستان ، اصفهان ، يزد ، كرمان ، دامغان و ديگر نواحي سرگرم دعوت بود و از آنجايي كه كلامي آتشين و پرنفوذ داشت روز به روز بر طرفدارانش افزوده شد . بعد از يكدوره طولاني و تسلط بر منطقه الموت و قلعه هاي زيادي در سراسر ايران با اعلام قيامه القيامه كه در واقع شورش بر عليه خارجيان در ايران بود سر انجام توانست برخي از شهرهاي ايران را تصرف نموده و علنا بر ضد مكشاه سلجوقي و وزيرش خواجه نظام الملك كه با اسماعيليان شديدا مخالف بود به مبارزه برخيزد . شيوه حسن صباح در از بين بردن مخالفان كشتن مستقيم افراد به همراهي جان فشاني قاتل (يعني همان چيزي كه امروزه ترور ميناميم) بود . فداييان باطني ، بسياري از سران سلجوقي را كشتند و اين كار در زمان جانشينان وي از جمله كيا بزرگ اميد ادامه دادند تا اينكه هولاكوخان شعله اين جنبش را كه از درون به فساد كشيده شده بود را خاموش كرد و آخرين رهبر آنان را كه ركن الدين خورشاه نام داشت به قتل رسانيد .
مكتب صباح كه به الموتيان نيز شناخته ميشد ، به نام حشيشيون (حشاشين) معروف بود كه ريشه كلمه Assassin در زبان انگليسي نيز از همين مكتب است . اين فرقه اولين سازمان تروريستي شناخته شده در تاريخ بشر است . آنها اولين افرادي بودند كه هدف را برتر از وسيله ميدانستند و به خود اجازه ميدادند با تظاهر و تزوير به سازمان دشمن نفوذ كنند و فرماندهان آن را به قتل برساندند . اين فرقه در ده سطح طراحي شده بود و به افراد در سطوح پايين تر گفته مي شد كه قرآن علاوه بر معناي ظاهري ، معاني عميق تر و نهفته اي نيز دارد . پيروان حسن صباح حشاشين ناميده مي شدند زيرا در آن زمان حشيش به معني دارو و حشاش به معني دارو فروش و حشاشين جمع عربي آن بود . ظاهرا حسن صباح در داخل قلعه كار تهيه داروهاي گياهي را رواج داده و به نقاط مختلف دارو مي فرستاد . به همين خاطر به آنها حشاشين مي گفتند ولي مخالفان حسن صباح منتشر كردند كه حسن صباح با حشيش هواداران خود را از حال طبيعي خارج كرده و آنها را به كارهايي مثل ترور وا مي داشته است . در آخرين سطح امامت فرد همه چيز را حتي تجربه هاي شخصي خويش را تنها در صورتي مي پذيرفت كه عقل بر آن حكم دهد . عقايد بدين حد سختگيرانه تنها در عده اي از انديشه هاي بودايي ديده مي شود . حسن صباح عقيده داشت همه افراد توانايي رسيدن به بالاترين سطح را ندارند و بنابراين بيشتر افراد را در رده هاي پايين و براي اطاعت از اوامر خويش نگاه ميداشت . در دوره يكي از جانشين صباح ، وي به دو تن از زير دستانش دستور داد كه خود را بكشند و آنها خود را از ديوار قلعه به پايين پرت كردند. بسياري از سازمانهاي زير زميني مانند I۱۱uminati و Free masons شيفته حسن صباح و سازماندهي او بوده اند .
فتح قلعه الموت به دست حسن صباح
زمان رسيدن حسن صباح به الموت ، قلعه الموت در دست علوي مهدي بود كه از طرف سلطان ملكشاه سمت امارت قلعه را داشت . حسين قائني ، از داعيان زيرك حسن صباح ، مامور نفوذ به قلعه شد . وي با علوي مهدي رئيس سربازان سلجوقي طرح دوستي ريخت و سربازان قلعه را به مذهب اسماعيلي دعوت كرد .
هنگامي كه علوي مهدي ، فرمانده قلعه ، با خبر شد كه عده زيادي از سربازان تحت فرمان او ، به اسماعيليان ملحق شده اند حيله اي انديشيد تا خود را از خطر شورش آنان در امان نگه دارد . او در ظاهر دعوت اسماعيليان را پذيرفت و شروع به شناسايي اسماعيليان درون قلعه كرد و به بهانه هاي گوناگون آنها را از قلعه بيرون كرد و دروازه ها را محكم بست و گفت قلعه از آن سلطان است .
فرمانده قلعه از نفوذ حسن در ميان مردم ساكن اطراف قلعه باخبر بود و بعد از مدتي با گفتگو و وساطت حسين قائني رانده شدگان به قلعه بازگشتند ولي كاملا واضح بود كه ديگر از علوي مهدي اطاعت نميكردند . پس از گذشت چند روز از اين مسائل حسن صباح در شب چهارشنبه ششم رجب ۴۸۳ ه.ق به همراه عده اي از طرفدارانش با نام مستعار دهخدا وارد دژ شد و پس از چند روز علوي مهدي را بركنار كرد . علوي مهدي كه توان مقابله و مقاومت را در خود نمي ديد از دژ بيرون رفت و قلعه الموت بدون خونريزي به تصرف حسن صباح افتاد . حسن صباح ، براتي به مبلغ ۳۰۰۰ دينار بهاي دژ را به علوي مهدي داد كه پرداخت برات به عهده رئيس مظفر ، امير اسماعيلي دژ كردكوه در سمنان بود .
علوي مهدي هنگام خروج از الموت برات را گرفت ولي پيش خود فكر كرد كه چطور امكان دارد مردي مثل رئيس مظفر كه در دستگاه سلجوقي داراي جاه و مقام است به نامه و برات يك نفر شورشي ضد حكومت و اسماعيلي مذهب اعتنا كند . اما غافل از اين بود كه رئيس مظفر مدتها پيش دعوت صباح را پذيرفته و به كيش باطنيان در آمده بود . علوي مهدي در پي نقد كردن برات برنيامد تا اين كه پس از مدتي تنگدست شد و براي امتحان برات را نزد رئيس مظفر برد و در عين ناباوري رئيس مظفر خط را ببوسيد و زر را پرداخت كرد .
پيروان حسن يك تصادف محض را در تاريخ به حساب كرامات او گذاشتند و آن اين است كه واژه الموت (اله + اموت) به حساب حروف ابجد (۱-۳۰-۵-۱-۴۰-۶-۴۰۰) با سال ورود حسن به دژ يعني ۴۸۳ برابر است .
حسن پس از تصرف قلعه الموت قبل از انجام هر كاري استحكامات قلعه را بازسازي و تقويت كرد و به تدارك امكانات زندگي در دژ پرداخت . او براي حل مشكل آب كه مسئله اي حياتي در مقابله با محاصره بود دستور داد از كوه مجاور جوي آبي بكشند و آب را به الموت بياورند . همچنين به فرمان او آب انبارهاي بزرگي كه آثار آن هنوز هم باقي است در دل كوه كندند تا آب را ذخيره كنند . كندن چاه آبي در صخره هاي قلعه نيز آغاز شد . سپس آذوقه فراوان به قلعه بردند و براي حمله سپاه سلجوقي كه به زودي انجام مي شد آماده شدند . وقتي حكومت سلجوقي به محل اقامت صباح پي برد دستور نابودي او را صادر كرده به قواي محلي فرمان داد تا به دژ حمله كنند . اميريورنتاش كه از طرف ملكشاه به منطقه الموت و رودبار حكومت ميكرد به دژ الموت حمله كرد . حمله يورنتاش از سري حمله هاي پايان ناپذير دولت سلجوقي به حسن صباح بود كه به دليل مقاومت اسماعيليان به شكست انجاميد . يورنتاش پي در پي به قلعه الموت حمله ميكرد و چون از تصرف آن مايوس شده بود به مردم عادي و كشاورزان نواحي اطراف حمله ميكرد و به غارت آنان ميپرداخت . ساكنين قلعه نيز مردانه در برابر محاصره كنندگان ايستادگي ميكردند ولي اندك اندك به دليل كاهش ميزان آذوقه در دژ كار برايشان سخت شد و هر فرد تنها آنقدر غذا ميخورد تا توان ايستادن بر باروي دژ را داشته باشد .
به دليل اينكه يورنتاش نتوانست حسن صباح را سركوب كند در اوايل سال ۴۸۵ ارسلان تاش از فرماندهان بزرگ سپاه سلجوقي با لشكري بي رحم مامور دفع اسماعيليان و تسخير قلعه شد . ارسلان تاش قلعه را كاملا محاصره كرد و كار را بر دژ نشينان سخت تر كرد . حسن صباح در يكي از شبهاي سخت محاصره ، پيكي نزد دهدار علي فرستاد و درخواست نيروي كمكي كرد دهدار علي از هم پيمانان فعال صباح بود و عده زيادي را در قزوين ، طالقان و ري دعوت كرده بود . او با سيصد نفر از افراد زبده با سلاح و آذوقه كافي به سمت دژ حركت كرد . آنها در تاريكي شب خود را به الموت رساندند و با كمك ساكنين محلي كه از ظلم و تعدي سپاه سلجوقي به تنگ آمده بودند به لشكريان ارسلان تاش شبيخون زدند و سپاه را منهزم كردند . اسماعيليان غنائم فراوان بدست آوردند و آنها را به قلعه بردند .
پس از اين پيروزي ، حسن صباح با برنامه ريزي حساب شده تمام قلعه هاي حوزه الموت و رودبار را تصرف كرد و حسين قائني را به قهستان در جنوب خراسان فرستاد . قائني توانست كنترل مجموعه هايي از قلاع قهستان را بر اساس همان الگوي حسن صباح در تصرف دژ الموت بدست بگيرد و اين منطقه را به يكي از نقاط مهم دعوت اسماعيلي در دل خراسان بزرگ كه از مراكز مهم حكومت سلجوقي بود تبديل كند مهمترين اين قلعه ها بعد از قلعه الموت ، قلعه طبس در جنوب خراسان بود . اين قلعه بر بلنداي كوهي قرار داشت كه شيب فوق العاده تندي داشت و راه ورود به قلعه تا مدتها پنهان بود و كسي نميتوانست بدون خواست باطنيان وارد قلعه شود . طبق اسناد تاريخي اين قلعه يكي از مقر هاي تربيت فداييان مطلق بوده كه براي ترور اشخاص مهم تربيت مي شده اند . از شرق تا غرب سلسله جبال البرز حدود ۲۰۰ قلعه وجود دارد كه مربوط به اسماعيليان ميباشد . البته زمان ساخت تعداد زيادي از آنها مربوط به دوران ساساني مي باشد .
در شرايطي كه حسن صباح در حال تربيت قدرت نوپاي خود در الموت بود ، مستنصر ، امام اسماعيليان در سال ۴۸۷ درگذشت و مستعلي به كمك و قدرت امير الجيوش بدرالجمالي بر تخت خلافت تكيه زد و به اين ترتيب جنگ بين نزار و مستعلي در گرفت . نزار به اسكندريه رفت و از هواخواهانش كمك طلبيد و با نيرويي كه مستعلي براي سركوبي وي فرستاده بود درگير شد ولي شكست خورده و اسير گشت . نزار را با غل و زنجير به قاهره بردند و زنداني كردند . بعد از اين نيز ديگر نامي از وي برده نشد ولي اسماعيليان ايران و در راس آنها حسن صباح از اسم و شهرت نزار به عنوان جانشين بر حق مستنصر استفاده كرده و نهضت عظيمي به نام نزاريان را پديد آوردند . نزار عملا وجود نداشت و كاري از دست وي بر نمي آمد ولي از نام او در بين اسماعيليان بهره برداري مي شد و اين همان چيزي بود كه حسن صباح مي خواست . حسن صباح به عنوان حجت اعظم ، رابط ميان پيروان و امام اسماعيلي شد و توانست انديشه هاي خويش را به جاي نظر امام كه عامه اسماعيليان به او معتقد بودند ، جلوه دهد . به اين ترتيب موضوع امامت دست كم براي مدت حيات وي حل شد و از اين زمان به بعد ، اسماعيليان ايران به نزاري معروف شدند .
حسن صباح در جواني مدتي كوتاه در دستگاه حكومت سلجوقي خدمت كرده بود و پي برده بود كه نقاط آسيب پذير حكومت سلجوقي شخص ملكشاه و خواجه نظام الملك هستند و نابودي يكي از اين دو تن ضربه اي مهلك بر اركان دولت بشمار خواهد رفت . ملكشاه سمبل سلطنت و قدرت امراي نظامي و روساي قبايل بود و خواجه نظام الملك محور وزارت و نماينده اشراف و اهل قلم بود كه به همراه پسران ، دامادها و افراد تربيت شده خود در مدارس نظاميه تمام امور را قبضه كرده و مملكت را به ميل خود اداره ميكرد . خواجه نظام بزرگترين ، باهوش ترين و سرسخت ترين دشمن اسماعيليان نزاري بود و دشمني ميان او و حسن صباح ، علاوه بر مسائل سياسي و اختلافات مذهبي ، به روابط اين دو در دوران خدمت حسن در دولت سلجوقي برميگشت . حسن صباح نيز انديشه نابودي خواجه نظام المك را در سر داشت . درباره انگيزه وي ، عده اي از مورخان قتل طاهر نجار را كه به تهمت كشتن موذن ساوه اي و به اصرار خواجه نظام الملك انجام گرفت بهانه و محرك اصلي مي دانند . گروهي ديگر از مورخان اعدام شرف الدين طوسي را به دستور خواجه نظام الملك بهانه انتقام جويي از خواجه معرفي كرده اند . شرف الدين طوسي كه استاد سابق مدرسه نظاميه نيشابور بود و به مذهب اسماعيليه ايمان آورده بود در نيشابور اقامت داشت و طي مدت زمان كمي موفق شده بود عده زيادي را به اين مذهب در آورد . فعاليت وي توسط جلال الدوله حاكم نيشابور به اطلاع خواجه نظام الملك رسيد و او هم دستور بازداشت و محاكمه استاد شرف الدين را صادر كرد . وي را شكنجه دادند تا نام پيروان خود را فاش كند ولي بي فايده بود . سرانجام شرف الدين را در مقابل مدرسه نظاميه به دار كشيدند .
خبر اعدام شرف الدين پس از چند روز به قلعه الموت رسيد . حسن صباح به شدت خشمگين شد و تصميم به قتل خواجه گرفت . از اين زمان پاي فداييان اسماعيلي به تاريخ باز مي شود و لرزه بر اندام تمامي مخالفان آنان مي اندازد . حسن صباح به تجربه دريافته بود كه كاركرد و شمشير فدايي در زمان و مكان معين كاري ميكند كه فصاحت و بلاغت و سخنان بهترين مبلغ اسماعيلي از پس آن بر نمي آيد . در اين زمان ملكشاه به قصد ملاقات با خليفه عباسي عازم بغداد بود و در اين سفر خواجه نظام الملك را نيز همراه خود برده بود . ابو طاهر اراني يكي از فداييان الموت كه مامور كشتن خواجه بود ، در لباس درويشي دوره گرد اردوي سلطان را سايه به سايه تعقيب ميكرد . اردوي شاه در راه بغداد وارد (صحنه) در نزديكي كرمانشاه شد . ملكشاه و خواجه براي شكار از اردو خارج شدند و اراني نيز در گوشه اي از اردوگاه در انتظار بازگشت شكار خود نشست .
بلافاصله پس از بازگشت سلطان و خواجه نظام الملك اراني به بهانه دادن عرض حال و شكواييه از صف محافظان و فرزندان خواجه عبور كرد و در يك حركت غافلگيرانه كارد خود را كشيد و چندين ضربه كاري بر خواجه وارد كرد . اطرافيان خواجه ابو طاهر را در دم به قتل رساندند و خواجه نظام الملك هم يك روز پس از اين واقعه در گذشت .
اين ترور سياسي سر آغاز حملات خونيني بود كه نزاريان به رهبري حسن صباح انجام دادند . در اين جنگ ترسناك كه در هر جا امكان وقوع داشت ، سلاطين ، امرا ، سركردگان و حتي آن دسته از فقيهان و عالمان ديني كه به عقايد اسماعيليان حمله و آنان را تكفير ميكردند . و قتل و سركوب آنان را واجب مي شمردند در معرض ضربات خنجر فداييان اعزامي الموت قرار ميگرفتند .
زندگاني سلطان ملكشاه بدون خواجه مدت زيادي طول نكشيد . وي چهل روز پس از مرگ خواجه در گذشت . علت مرگ وي را تبي دانسته اند كه پس از افراط در خوردن گوشت شكار و استحمام دچار آن شده بود . ولي مورخان نزديك به عهد ملكشاه مرگ او را بر اثر مسموميت ميدانند .
پس از مرگ سلطان و خواجه رقابت پسران ملكشاه با يكديگر امپراطوري بزرگ سلجوقي را رو به تجزيه و ضعف برد . هرج ومرج ناشي از جنگ قدرت بين سلجوقيان به حسن صباح فرصت ميداد تا مراكز جديدي را تصرف كند و قلمرو نفوذ خود را توسعه دهد . از جمله مكانهايي كه حسن صباح با استفاده از اين فرصت تصرف كرد دژ لمبسر بود كه رياست آن را به كيا بزرگ اميد رودباري سپرد . كار تصرف دژها و قلعه ها در زمان هرج و مرج دولت سلجوقي همچنان ادامه داشت و صباح بيشتر بر روي قلعه هايي متمركز ميشد كه در ارتفاعات واقع شده اند كه توان بيشتري در دفاع در برابر سپاه سلجوقي دارند .
در اين ميان نيز ترس ازتيغ فداييان نيز بر سر تمامي امرا سايه افكنده بود و هيچ كدام جرات نداشتند بدون محافظ از منزل خارج شوند . بزرگان دولت سلجوقي در زير لباس خود زره بر تن ميكردند . كار به جايي رسيد كه از سلطان وقت اجازه خواستند تا با زره و اسلحه به درگاه حاضر شوند . اين مساله در دوران سلطان محمد سلجوقي كه پس از بركيارق مستقلا به سلطنت پرداخت ، ادامه داشت . سلطان محمد سلجوقي به خوبي دريافته بود كه اگر بخواهد به عنوان سلطاني مقتدر در قلمرو سلاجقه حكومت كند بايد نزاريان را به عنوان سرسخت ترين مخالف حكومت خود نابود كند . بنابراين سپاهيان خود را براي سركوبي به قلاع اسماعيلي فرستاد وي طي هفت سال درگيري با اسماعيليان ، توانست فقط دو قلعه شاه دژ و خان لجان در نزديكي اصفهان را تصرف كند .
سلطان محمد پس از تصرف شاه دژ از كار سركوب نزاريان غافل نشد و احمد بن نظام الملك را با سپاهي بزرگ براي تسخير الموت فرستاد . اسماعيليان در قلاع خود در الموت ، رودبار ، قزوين ، شاهرود ، قهستان ، طنبورك بهبهان ، منصور كوه و استوناوند آماده دفع حملات سپاه سلجوقي بودند . در اين شرايط با وجود اينكه حسن صباح فعالانه در پي دفاع از قلاع اسماعيلي در برابر تهاجمات پي در پي سلجوقيان بود ، از نابود كردن مخالفان خود باز نمي ايستاد و برق تيغ فداييان در مناطق مختلف دشمنان را به وحشت مي انداخت . از جمله در همان سال جلوس سلطان محمد ، رئيس سبزوار را كشتند . در سال ۵۰۲ ه . ق نيز عبيدا… خطيب ، قاضي اصفهان كه از دشمنان سرسخت اسماعيليان بود و حكم به قتل تعدادي از آنان داده بود ، با وجود اينكه زره مي پوشيد ، سلاح حمل ميكرد و گروهي سوار مسلح اورا حفاظت ميكردند ، در هنگام نماز جماعت با ضربت كارد يك فدايي جسور و بي باك به قتل رسيد . پيش از اين نيز دو تن از علماي اصفهان ترور شده بودند در سال ۵۱۳ ه.ق سبك جرجاني ، دانشمند اهل جرجان نيز به دليل اهانت به حضرت علي بن ابي طالب ، كه مورد قبول تمام فرق شيعه بود و دادن نسبتهاي ناشايست به ايشان ، به دستور حسن صباح به قتل رسيد .
احمد بن نظام الملك كه به دستور سلطان و به خون خواهي پدر، قلعه الموت را به محاصره گرفته بود به دليل اينكه كاري از پيش نبرد پي آزار دهات اطراف الموت بر آمد و چندي بعد به دليل سرماي سخت از منطقه الموت گريخت و مدتي بعد مزه كارد فداييان را در بغداد چشيد .ديگر پسر خواجه نظام الملك نيز در نيشابور ترور شد .
بعد از احمدبن نظام الملك سلطان محمد ، قارن بن شهريار، كه از پادشاهان محلي مازندران بود را به جنگ با الموتيان فرستاد كه وي نيز به سرنوشت ديگران مبتلا شد . سلطان اين بار اتابك شير گير حاكم ساوه را كه متهوري ديوانه بود با سپاهي بزرگتر و مجهزتر به پاي ديوار الموت فرستاد . لشگريان سلجوقي حلقه محاصره را تنگ كردند و تمام راههاي منتهي به دژ الموت را بستند . سلطان محمد تا دم مرگ قلاع اسماعيليان را تحت محاصره داشت و مدام براي اتابك شير گير نيرو و آذوقه مي فرستاد . كار محاصره و تنگي آذوقه به جايي رسيد كه اسماعيليان مجبور به تغذيه از تراشه چوب و تخم گياهان شدند . پايداري ايشان سرانجام نتيجه داد و در اوايل محرم ۵۱۱ ه.ق زماني كه خبر مرگ سلطان به لشگريان سلجوقي رسيد ، آنها اردوگاه خويش را گذاشتند و متفرق شدند . اسماعيليان كه خبر مرگ سلطان را شنيدند از قلعه بيرون آمده و به تعقيب و كشتار سپاهيان سلجوقي پرداختند .
اين پيروزي بزرگ حيثيت و نفوذ حسن صباح را بيشتر كرد و دشمنان آنان نيز دريافتند كه آنها فراتر از يك عده شورشي هستند كه در قلعه كوهي سنگر گرفته باشند . پس از مرگ سلطان محمد ابن ملكشاه ، سنجر كه تا آن زمان امير خراسان بود ، محمود ، فرزند شاه مرحوم را بركنار كرد و خود را شاه ناميد . سنجر آخرين پادشاه قدرتمند سلجوقي بود كه در طول ۲۰ سال حكومت در خراسان و ۴۱ سال سلطنت ايران با فرازونشيب بسياري روبه رو بود . در سال جلوس سلطان سنجر شرايط سياسي كشور به سود حسن صباح و به ضرر سلجوقيان بود و با وجود رقيبان متعدد براي سلطنت به سود سنجر نبود كه جبهه پرهزينه جنگ با اسماعيليان را با وجود تجارب سخت گذشته ، بگشايد . چرا كه بايد ابتدا سلطنت خويش را تحكيم ميكرد . حسن صباح نيز پس از چند سال نبرد سنگين با محمد سلجوقي انديشه تحكيم مواضع و دژهاي اسماعيليان را در سر داشت . جنگ به سود هيچ كدام از طرفين نبود . سلطان سنجر براي صلح با حسن صباح با توجه به نفرت جامعه بخصوص علماي اهل سنت ، بسيار كند عمل ميكرد ولي حسن صباح با اجراي نقشه اي سنجر را تسليم و وادار به صلح كرد . شبي كه سلطان خسته و مست از بزم شبانگاهي در خوابگاه اختصاصي خود خفته بود حسن صباح به وسيله يكي از جاسوسان خود كه خادم دربار سلجوقي بود ، كاردي را در پيش تخت سنجر به زمين كوبيد . وقتي كه سنجر از خواب بيدار شد و آن كارد را در خوابگاه اختصاصي خود ديد ، ترسيد و به فكر فرو رفت . چون نمي توانست اين كار را به كسي نسبت دهد اين مسئله را مخفي نگه داشت تا اينكه پيغامي بدين مضمون از جانب حسن صباح به دستش رسيد : اگر بد سلطان مي خواستيم و نظر خير نمي داشتيم ، آن كارد را كه در شب به زمين نشاندند ، در سينه نرم سلطان استوار ميكردند .
پس از اين واقعه و درك اينكه دربار سلطان مملو از جاسوسان صباح است ، سنجر با شرايطي ، صلح با اسماعيليان را پذيرفت : اول اينكه قلعه تازه نسازند . دوم اينكه سلاح جنگي خريداري نكنند و سوم اينكه مردم را به طريقت خود دعوت نكنند . سنجر حتي چهار هزار دينار از درآمد املاك خود را در قومس براي حسن صباح تعيين كرد كه به صورت مستمري به الموت پرداخت مي شد . نزاريان همچنين اجازه يافتند تا در پاي دژ گرد كوه از كاروانهاي عبوري ماليات راه بگيرند .
اين قرار داد بيشتر عهدنامه عدم تعرض يا به قول سياسيون امروز ، همزيستي مسالمت آميز دو قدرت مهم در كنار هم بود . قتل جوهر ، خادم سلطان سنجر ، ملقب به مقرب و غلام وي عباس ، حاكم ري ، كه بر عليه سنجر سلجوقي سر به شورش برداشته بودند و در ري و اطراف آن مردم را به اسم سركوب اسماعيليان غارت و كشتار ميكردند ، به دست عوامل حسن صباح ، قتل داوود بن محمود بن محمد سلجوقي ، رقيب سلطان سنجر به دست فداييان اسماعيلي و نيز قتل آق سقر والي ترشيز كه بر سنجر شوريده بود باز به دست فداييان اسماعيلي ، به خوبي همكاري بين حسن و سنجر را نشان ميدهد . در واقع بعد از سلطان محمد ، امر دعوت و قدرت اسماعيليان بالا گرفت و مناطق بسياري مطيع حسن صباح گشتند . هريك از قلاع اسماعيلي مركزي براي تبليغ و دعوت آيين نزاريان گشت .
مبارزات و درگيريهاي حسن صباح محدود به سلجوقيان نبود . وي به دشمنان آشتي ناپذيري كه در خارج از مرزهاي ايران داشت فكر ميكرد . در شهر قاهره ، مركز حكومت فاطميان ، كه به دست عبيدا… مهدي تاسيس شده بود خليفه اي حكومت ميكرد كه از نسل مستعلي و غاصب حق و مقام نزار بود و بين او و نزاريان ايران نفرت و دشمني خاصي وجود داشت . در سال ۵۱۵ ه.ق ، افضل ، وزير نيرومند و فرمانده سپاه فاطميان كه پس از پدرش ، بدرالجمالي ، به قدرت رسيده بود ، به دست سه نفر از فداييان كه خود را از الموت به قاهره رسانده بودند ، كشته شد و زماني كه خبر كشته شدن افضل به الموت رسيد ، حسن صباح دستور داد تا هفت شبانه روز بشارت زدند و از مردم پذيرايي كردند .
از آغاز قدرت گرفتن اسماعيليان نزاري در الموت تا پايان دوره قدرتمندي آنها چيزي در حدود ۱۷۰ سال ، كارد و خنجر فداييان اسماعيلي سايه مرگ را همواره بر سر پادشاهان ، وزراء ، امراي نظامي ، خلفا ، فقها ، قضات و حتي مردم عادي گسترده بود . حسن صباح زماني از كارد بران فداييان استفاده ميكرد كه براي از ميدان به در كردن حريف راه ديگري نداشت و مذاكره و نصيحت به جايي نميرسيد .
حسن صباح براي توسعه دعوت مذهب اسماعيليان نزاري در جامعه آن روزگار با وجود دشمنان سرسختي مثل سلجوقيان ، روحانيان اهل سنت و جماعت و خلفاي عباسي چاره اي جز اعمال مقررات سخت و خشن و پايبندي كامل به قوانين شرعي نداشت . اگر حسن صباح در اين زمينه سخت گيري نميكرد رشته امور از دستش خارج ميشد و اين بهترين حربه بود تا مخالفان خود را در سرزمينهاي اسلامي گروهي بي دين و عشرت طلب معرفي كند . در مدت حياط حسن صباح هيچ كس در قلمرو او شراب نخورد و مي در خم نريخت . او حتي فردي كه بر بالاي قلعه الموت ني زده بود را از قلعه بيرون كرد و ديگر به دژ راه نداد و دو پسرخويش را به اتهام شرب خمر و قتل ، اعدام كرد .
بالاخره حسن صباح در سن نزديك به ۱۰۰ سالگي بيمار شد . وي در طول زندگي خود ، ضعف و پراكندگي امپراطوري سلجوقي را ديده بود و حال نوبت خودش بود . وي جانشين خود ، كيا بزرگ اميد رودباري را كه از مدتها پيش انتخاب كرده بود از دژ لمبسر به الموت فراخواند و او را رسما به جاي خود منصوب كرد .
مدت اقامت حسن صباح در دژ الموت حدود ۳۵ سال است . ميگويند در طي مدت حكومتش بر اسماعيليان فقط دو بار به خانه خود رفت و باقي اوقات را به مطالعه و تدوين مباني عقيدتي قيام خود و رسيدگي به امور مختلف پيروانش صرف كرد . سرانجام حسن صباح ، اين ايراني ميهن پرست در سال ۵۱۷ ه.ق بر اثر كهولت سن و بيماري در گذشت .
بعد از حسن ، هفت تن به ترتيب ، كيا بزرگ اميد (۵۱۷-۵۳۲ ه.ق برابر ۱۱۲۴-۱۱۳۸ م) ، محمد بن بزرگ اميد(۵۳۲-۵۵۷ ه.ق برابر ۱۱۳۸-۱۱۶۲ م) ، حسن بن محمد(۵۵۷-۵۶۱ ه.ق برابر ۱۱۶۲-۱۱۶۶ م) ، محمد بن حسن ملقب به نورالدين(۵۶۱-۶۰۷ ه.ق برابر ۱۱۶۶-۱۲۱۰ م) ، حسن سوم ملقب به جلال الدين(۶۰۷-۶۱۸ ه.ق برابر ۱۲۱۰-۱۲۲۱ م) ، علاء الدين بن جلال الدين(۶۱۸-۶۵۳ ه.ق برابر ۱۲۲۱-۱۲۵۵ م) و در نهايت ركن الدين خورشاه(۶۵۳-۶۵۵ ه.ق برابر ۱۲۵۷ م) جانشينان حسن صباح و خداوندگاران الموت شدند .
اسماعيليان بعد از صباح همچنان به روش خود ادامه دادند . به طوري كه در زمان كيا بزرگ اميد ، جانشين حسن صباح ، ۱۴ ترور به وقوع پيوست . قدرت و نفوذ اسماعيليان در زمان كيا بزرگ اميد به حدي زياد بود كه توانستند المستر ، خليفه عباسي را نيز از كارد فداييان بي نصيب نگذارند .
كيا بزرگ اميد رودباري كه از سوي حسن صباح حاكم قلعه لمبسر بود ، پس از مرگ حسن ، خداوند الموت شد . كيا ، حسن را پيشوا و امام خود مي دانست . با اين حال به ظاهر شريعت نيز توجه داشت . كيا بزرگ اميد در زمان حيات ، پسرش محمد را به جانشيني خود برگزيد .
محمد بن بزرگ اميد ، پس از وفات پدرش فرمانرواي فرقه اسماعيليه شد . در آغاز زمامداري وي ، تعداد زيادي ترور سياسي به دستور او و پدرش توسط فداييان انجام گرفت ، كه قتل خليفه عباسي المستر در مراغه و خليفه الراشد در اصفهان و نيز معين الدين ، وزير سلجوقي از آن جمله است .
جلال الدين حسن پسر محمد ، به هنگام حيات پدر با باورهاي او مخالف بود و با خليفه بغداد مكاتباتي داشت و در آنها از بدعت پدر تبري مي جست . پس از وفات محمد ، جلال الدين رهبري اسماعيليان را بر عهده گرفت و عقيده خود را ادامه داد . نخست اظهار مسلماني نمود و پيروان خود را ملزم به احكام و شريعت نمود كه در اين باره به سلطان محمد خوارزمشاه نامه نوشت . دارالخلافه بغداد نيز درباره جلال الدين ملاطفتهاي فراواني نمود و به همه بلاد اسلامي نامه نوشت كه جلال الدين و پيروانش مسلمانند . از اين جهت وي را جلال الدين نو مسلمان خواندند . وي در سال ۶۰۹ ه.ق مادر خود را به سفر حج فرستاد و از خليفه اجازه خواست تا با اميران گيلان خويشاوند شود . به دنبال اين اجازه ، جلال الدين چهار دختر از اهالي گيلان را به ازدواج خود در آورد كه علاءالدين از دختر امير كوتم به دنيا آمد . چون چنگيز خان مغول به ايران حمله كرد ، جلال الدين حسن فرستاده اي نزد خان مغول فرستاد و فرمانبرداري فرقه خود را اعلام داشت چنگيز خان نيز او را امان داد . وي بالاخره در سال ۶۱۸ ه.ق درگذشت . ظاهرا مرگ وي به خاطر زهري بود كه خواهر و همسرانش به وي خوراندند .
از سرگذست علاءالدين مطلب زيادي در تاريخ ذكر نشده اما ظاهرا وي نيز همچون پدرش كشته شد .
ركن الدين پسر علاءالدين ملقب به خورشاه واپسين امام اسماعيليان ايران بود . وي كه از اتهام همدستي با قاتلان پدر بري نبود ، پس از كشته شدن پدر جاي او را گرفت .
حكمراني او در الموت حدود يك سال و چند ماه بيشتر نبود . وقتي هولاكو خان ، نواده چنگيز براي بار دوم به ايران لشگر كشيد در مقابل پيام هولاكو خان ، چاره اي جز تسليم نداشت . با تسليم وي قلعه الموت به دست سپاهيان هولاكو خان افتاد و به دستور وي به آتش كشيده شد و قدرت اسماعيليان در ايران فرو ريخت .
ميگويند عطا ملك جويني در محاصره قلعه الموت به همراه هولاكو بود . چون خان دستور به سوزاندن كتابخانه الموت داد عطا درخواست كرد تا اجازت يابد كتب مربوط به اختر شناسي و آلات و ادوات رصد را جدا كرده و تنها نوشته هايي كه مربوط به آيين ، اصول و فرقه اسماعيلي است ، سوزانده شود . يكي از كتابهاي گرانبهايي كه در اثر كوشش عطا ملك جويني از سوزاندنش جلوگيري شد ، كتابي بود در شرح حال حسن صباح و داعيان اين خاندان به نام سرگذشت سيدنا .
ظاهرا خورشاه در ۶۵۵ ه.ق در كنار رود جيحون به دست عده اي از مغولان كشته شد . گفته مي شود كه هولاكو خان نيز بعدها ، پسر و بازماندگان وي را از بين برد و بدين ترتيب حكومت اين خاندان در ايران به پايان رسيد .
گردآورنده :
پوريا نوري
گروه كوهنوردي چكاد رشت